تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

به تازگی کتاب «وقتی نیچه گریست» رو خوندم. اسم انگلیسی کتاب “When Nietzsche Wept” است. محشره ! خیلی عالیه. کتاب، هدیه روز تولدم از طرف برادرم بود. تو این کتاب، در قالب یک داستان تخیلی بسیاری از تفکرات فلسفی نیچه  و اصول روان درمانی فروید تبیین میشه. برخی از واقعیتهای تاریخی و نامه های رد و بدل شده واقعی بین شخصیتهای واقعی در خط سیر تخیلی داستان استفاده شده.

داستان از جایی شروع میشه که زن جوان و زیبایی از دکتر بایر که از دکترهای معروف شهر وینه می خواهد که دوست فیلسوفش رو که قصد  خودکشی داره معالجه کنه. دوست فیلسوف که همون نیچه خودمونه، اما علاقه ای به معالجه شدن نداره. با ترفندی به بهانه معالجه مشکلات فیزیکی، نیچه رو به مطب می کشونن. اما فیلسوف باهوش دم به تله نمی ده تا جاییکه دکتر بایر از نیچه می خواهد که جاشون رو عوض کنن و نیچه مشکلات روانی بایر رو حل کنه. فروید که دوست خانوادگی و شاگرد بایره هم  از دور دستی بر آتش داره و در مقاطع مختلف اظهار نظر می کنه.

این کتاب برای کسایی که به فلسفه و روانشناسی علاقندن، به شدت توصیه میشه.

الان کتاب «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولتی» رو دست گرفتم. اگه چیز جالبی بود یک پست‏ راجع بهش می­نویسم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:18  توسط سعید میرزایی  | 

نا امیدی بهایی است که انسان برای خودآگاهی باید بپردازد

فردریش نیچه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:44  توسط سعید میرزایی  | 

پنج شنبه مطابق برنامه تلسکوپ رو کول کردیم و راه افتادیم. مشکل اول حمل و نقلش بود.

قبلش یک چشمی شش میلیمتری UltraWide خریدم به مبلغ پنجاه هزار تومن. با توجه به فاصله کانونی دویست میلیمتری تلسکوپ، بزرگنمایی ۲۰۰ رو می‌تونیم با این چشمی داشته باشیم. مشکل بعدی باطری لپ تاپ بود. یک اینورتر ساده سیصد واتی حدود سی دو دو هزار تومن قیمت داشت که فعلا از خیرش گذشتم.

 جعبه خودش توی صندوق عقب جا نمی‌شه و تنها روی صندلی عقب جا می‌گیره که در این حالت کس دیگه‌ای نمی‌تونه روی صندلهای عقب بشینه. در نهایت با گذشت از خیر جعبه مقوایی و حجیم خودش، تلسکوپ را لحاف پیچ کردیم و در صندوق عقب یک جوری جاش دادیم.

تو جاده قم، توی بیابون کنار یکی از ای مراکز بین راهی وایسادیم. ستاره‌ها اون طور که وسط کویر هستند نبودند ولی به اندازه‌ای که خوراک برای رصد داشته باشیم، ستاره تو آسمون بود.

اولین چیزی که رصد کریم، سیاره مشتری به همراه چهار قمرش بود. مثل زحل نبود ولی خیلی خوشگل بود. سه ردیف از خطهای روی سیاره قابل تفکیک بود.

چیز دیگه‌ای که دیدیم، خوشه پروین بود که البته برای رصد احتیاجی به تلسکوپ نداره. یعنی تلسکوپ تو کوچکترین بزرگنمایی اش میره بین فضای سیارات و نمیشه باهاش طرح کلی زیبای خوشه پروین رو دید.

بعدش سعی کردیم که کهشکشانهای M31  و M32 رو توی صورت فلکی آندرو مدا پیدا کنم. که دیگه حوالی ساعت یازده شب شده بود و صورت فلکی آندرومدا درست بالای سرمون بود. با توجه به اینکه توان مانور دادن تلسکوپ تو این زاویه خیلی کمه و باید لا به لای سیارات به دقت دنبالش گشت، موفق به پیدا کردنش نشدیم و موند برای دفعه بعد.

بچه‌ها هم یک کم نگاه کردن ولی فکر کنم که چیز زیادی دستگیرشون نشد. بیشترش رو خواب بودن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:11  توسط سعید میرزایی  | 

خدا بخواهد، فردا پس فردا، تلسکوپم عیال رو کول می‌کنیم و میریم یکی از بیابونهای اطراف، ستاره بینی. فقط یک فکری باید به حال باربند برای حمل تلسکوپ و باطری لپ تاپ بکنم. اگه کسی پایه است، بسم ا...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:4  توسط سعید میرزایی  | 

انتهای هفته گذشته سفری داشتیم، خانوادگی به حوالی گرگان. شاید به دلیل طولانی بودن مسافت، تا حالا اون ورا نرفته بودیم. تو زمانی به خلوتی وقتی که ما رفتیم، رسیدن به گرگان شش ساعت زمان می‌بره. قبل از همه رفتیم ناهار خوران. توی گرگان یک هتل چهار ستاره، اول  ورود به شهر وجود داره و چند تا هتل دو ستاره در منطقه نهار خوران که قابل تحملند. از این دکه‌های پیدا کردن سوییت هم وجود داره که بعضا چیزهایی خوبی توش پیدا می‌شه. تو انتهای جنوبی گرگان، منطقه‌ای تفریحی به نام نهار خوران وجود داره. نهارخوران یک منطقه توریستی است که تقریبا به مرکز شهر وصله. بافت خانه‌سازی این منطقه با شهر گرگان متفاوته و مراکز تفریحی مختلفی، مثل چند رستوران شیک، یک رستوران گردان، شهر بازی سرپوشیده، شهر بازی سرباز وجود داره.

امتداد مسیر منتهی به ناهار خوران، در کوه به ده زیبایی به نام زیارت می‌رسه. با ادامه دادن این راه تا انتها و شای صد متر پیاده روی، میشه آبشار زیارت رو دید. آبشاار کم آب ولی بلند و زیباییه. پارک جنگلی النگ خیلی نزدیک جنگل نهارخورانه و به اندازه قابل توجهی متفاوت. جنگلهای این ناحبه با جنگلهای گیلان خیلی فرق داره. اون قدر انبوه و خیس نیست. درختها بلندتر و قطور ترن و تراکمشون کمتر.

فرداش رو به دور و بر بندر ترکمن اختصاص دادیم. طبعا اولین چیزی که تو بندر ترکمن جلب توجه می‌کنه، پوشش زنهای این منطقه و بعضا پیرمردهای این منطقه است. اکثر زنها از لباسهای زیبای محلی خودشون استفاده می‌کنن که یک پارچه با رنگهای مختلف یا تکرنگ معمولا با رنگهای روشن که به صورت ساده و یکدست دوخته شده. روسریهای بزرگ که رو سرشون افتاده و معمولا تنها با کمک یک دست، روی سینه جمع میشه. تک و توک، زنهای مانتویی هم دیده می‌شد. ما زن چادری تو این منطقه ندیدیم.

توی بازار توجهمون به حلقه‌های رنگارنگ به قطرهای مختلف از پنج تا ده سانت جلب شد. پرسش از فروشنده مشخص کرد، که این حلقه را دختران وقتی عروس می‌شوند، زیر روسری خودشون استفاده می‌کنند. این حلقه‌ها به خوبی از روی روسری قابل مشاهده‌اند.

برخلاف زنان، بیشتر مردان با ظاهر محلی ندارند. بعضی از پیرمردها و به ندرت جوانان، ریش بلند بدون سبیل دارند.

مردم این منطقه سنی هستند. نکته دیگری که در این منطقه به چشم می‌خورد، خواندن نماز در محیط کار بین کسبه است.

از بندر ترکمن، با اجاره یک قایق به قیمت هشت هزار و پانصد تومان، می‌توان به آشوراده رفت. آشورا ده، در انتهای باریکه بلندی قرار دارد که تو دریا از بهشهر تا نزدیکیهای بندر ترکمن امتداد پیدا کرده. ظاهرا از بهشهر، مسیر ماشین رو نداره و فقط ماشینهای سنگین مثل تراکتور از اون مسیر می‌تونن به این دهکده برن. سکنه این جزیره، سالها پیش به دلیل بالا آمدن آب دریا تخلیه شده‌اند.

گویا به دلیل آلودگی نفتی دریا، شمار آبزیان این منطقه، به شدت کاهش پیدا کرده و طبق توافقی که با سازمانهای بین‌المللی به عمل اومده، شیلات فعالیت ماهیگیری تو این دریا به مدت پنج سال نداره. تعداد غیر طبیعی ماهیهای کوچولی مرده کنار ساحل نیز، این موضوع رو تصدیق می‌کرد. برخلاف چیزی که از زیبایی آشوراده شنیده بودیم، تو یک توقف دو ساعت و نیم، چیز زیادی از این جزیره نمی‌شد دید. ساحل این جزیره، خزه‌ای و شیب دریا بسیار کم. پیاده روی تو خلیج به اندازه‌ای که صورت افراد تو ساحل دیده نشن، باعث فرو رفتن در آب، تنها تا زانو می‌شود. رستوران شیلات، جای دیگری است که در این جزیره می‌شود رفت که انواع ماهی و جوجه کباب دارد. بد نبود.

از شهرهای مجاور بند ترکمن، میشه به بندر گز و آق‌قلا اشاره کرد. ساحل بندر گز، شبیه به سایر ساحلهای شمال نیست. عملا کنار دریا، نوعی لجن چسبنده وجود دارد که رفتن تو آب رو در بعضی از جاهاش محدود می‌کنه. هر کدوم از این شهرها، بازار روز خودشون رو دارن. ما پنج شنبه بازار آق‌قلا رو دیدیم. از اینا که وسط خیابون بساط پهن می‌کنن و همه چیز می‌فروشن. شبیه به بازارهای روز سایر شهرهای شمالی نبود. توی شهرهای غربی تر، بیشتر محصولات به خصوص کشاورزی می‌فروشند. تو این شهر، بیشتر کالاهای صنعتی ارزان قیمت مثل لباس، روسری، پلاستیگ، کفش، دمپایی و از این جور چیزها می‌فروختند.

روی بعدی رو برای قسمتهای دیگه اختصاص دادیم. علی‌آباد کتول، جنگلی داره به اسم کبودوال. شاید نزدیک ترین تصویر زمینی که من می‌تونم از بهشت داشته باشم این جنگله. با طی کردن مسیری حدود هفتصد متر که با درست کردن پله، دیواره رودخانه و  پل، ساده تر شده، میشه به آبشار زیبای کبود وال رسید. آبشار نسبتا پر آب و جلبکیه.ترکیب منظره جنگل، رودخانه و آبشار منظره بسیار زیبایی رو درست کرده.

برای دیدن پارک ملی گلستان، حدود دویست کیلومتر رفت، دویست کیلومتر برگشت رانندگی کردیم، که به نظرم به طی این مسافت نمی‌ارزید. تو راه برگشت به شهر رامیان رفتیم. گل رامیان رو سر زدیم که جای جالبی نبود. محلی هم بود که کایت سواران توش فرود می‌‌آمدند. یک نیم ساعتی هم معطل چشمه‌ای به نام انجیر چشمه تو مسیر شاهرود شدیم که به جواب نداد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:19  توسط سعید میرزایی  | 

آیا خواهم توانست، نگاه سنگین و مردانه دختر پنج شش ساله ای را که امروز صبح سر چهار راه گدایی می کرد، فراموش کنم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:22  توسط سعید میرزایی  | 

پیرزن دوست داشتنیی بود. نمی‌دونم شاید بعد از مدت زمان زیادی، این طور نباشه، ولی الان گهگاهی دلم براش تنگ می‌شه. سر خاکش، تو خونشون، گاهی هم پشت فرمون ماشین.

چند بار بهش گفته بودم: مامان ! این چایی که شما با این حالتون برام میریزید، برای من مثل زهر می‌مونه. یکی دیگه برام بریزه، یا خودم می‌ریزم. آخرش من از رو رفتم.

دو سه سال پیش، ناراحتی قلبی پیدا کردن. بردنش دکتر، تشخیص تورم آئورت یا یک همچین چیزهایی داد. گفت که سریع باید عمل شه و بدون عمل بیشتر از یکی دو ماه دوام نیمیاره. فقط سه تا دکتر پیدا کردیم که تو ایران می‌تونستن عملش کنن. ریسکش خیلی بالا بود.

گفت نمی‌خواهم تیکه پاره بشم و بمیرم. ترجیح می‌دم طبیعی بمیرم. عمل نکرد.

چند روز قبل از مرگش، رفته بودیم دیدنش. صحبت ماشین خریدن بود. گفت حالا صبر کنید، من که مردم ماشین بخرید.

بعضی وقتها فکر می‌کنم، چیکار می‌تونستیم براش بکنیم که نکردیم. خدا بیامرزتش !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:3  توسط سعید میرزایی  | 

دیروز مادر همسرم را از دست دادیم. خدا بیامرزدش. جمعه ختمشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:44  توسط سعید میرزایی  | 

/* /*]]>*/ چند روز پیش از ونک می‌خواستم برم پونک. جدیدا خطیها از تاکسی به ون تبدیل شدن. از سوار شدن تو ون اکراه دارم. جاش خیلی تنگه و برای سوار و پیاده شدن هر کسی، کلی آدم باید پیاده و سوار شوند. ولی خوب چاره‌ دیگه‌ای هم نبود. ناچار سوار شدم. اولین نکته‌ای که توجهم رو به خودش جلب کرد، سیستم صوتی ماشین بود. یک ضبط از اینهایی  که صفحه بزرگی دارند که می‌تونه فیلم پخش کنه و به احتمال زیاد قابلیت پخش DVD رو هم داره. معمولا تو  تاکسیها و ونها از این چیزها پیدا نمی‌شه. قیمت اون ضبط باید چیزی حدود نیم میلیون تومان باشه. برام جالب بود که طرف برای ماشین کارش اینقدر هزینه کرده. به زودی ماشین پر شد و راه افتاد. همین که افتاد تو اتوبان همت، یک آقایی نسبتا مسن، منتظر تاکسی ایستاده بود. ونها معمولا خارج از ظرفیتشون مسافر سوار نمی‌کنند. برای اینکه جا نداره. راننده ایستاد و از مسافر پرسید که کجا می‌ره. مسافر هم  شهرک غرب رو به عنوان مسیر بعدی عنوان کرد. راننده در رو باز کرد و مسافر رو روی جلوپایی نفر اول نشوند و به مسیرش ادامه داد. پیرمرد یک سیفون دستشویی دستش بود و از اینکه جنسی را که چند وقت پیش دو هزار تومن قیمت بوده، الان خریده هشت هزار تومن، خیلی شاکی. به ایستگاه قبل از شهرک غرب که رسید، مسافر رو پیاده کرد و گفت که اونجا ماشین گیرت نمی‌اومد. از اینجا ماشین بگیر و برو. کرایه مسافر رو هم قبول نکرد. گفت که این یک ذره چیزی نبود که. بعد از اینکه مسافر پیاده شده، از نفری که به علت نشستن پیرمرد، جاش کمی تنگ شده بود، معذرت خواهی کرد. موقع پیاده شدن هم  از صندلیش  پیاده شد، اومد دم در وایساد که کرایه مسافرها را راحت تر بتونه حساب کنه و مسافرها خیلی به دردسر نیفتند. خلاصه اون روز، از اینکه هنوز یک همچین آدمهایی پیدا می‌شن، خیلی خوشحال شدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:58  توسط سعید میرزایی  | 

تو هفته گذشته به خاطر کاری مجبور شدم سه بار به برم تجریش. دو  بار از این سه بار مورد مصاحبه قرار گرفتم. بار اول، هفته گذشته در مورد ضرب المثل از اطلاعاتم استفاده شد و ضرب المثل طلایی «مرغ همسایه غازه» رو مورد تحلیل و بررسی قرار دادم. دیروز هم طی یک دکوپاژ کامل، در مورد شیوه‌های نوین و الکترونیکی تبلیغات انتخاباتی برای شبکه ششم نظر دادم. چه خبره اون طرفا ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:41  توسط سعید میرزایی  |