تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

/* /*]]>*/ چند روز پیش از ونک می‌خواستم برم پونک. جدیدا خطیها از تاکسی به ون تبدیل شدن. از سوار شدن تو ون اکراه دارم. جاش خیلی تنگه و برای سوار و پیاده شدن هر کسی، کلی آدم باید پیاده و سوار شوند. ولی خوب چاره‌ دیگه‌ای هم نبود. ناچار سوار شدم. اولین نکته‌ای که توجهم رو به خودش جلب کرد، سیستم صوتی ماشین بود. یک ضبط از اینهایی  که صفحه بزرگی دارند که می‌تونه فیلم پخش کنه و به احتمال زیاد قابلیت پخش DVD رو هم داره. معمولا تو  تاکسیها و ونها از این چیزها پیدا نمی‌شه. قیمت اون ضبط باید چیزی حدود نیم میلیون تومان باشه. برام جالب بود که طرف برای ماشین کارش اینقدر هزینه کرده. به زودی ماشین پر شد و راه افتاد. همین که افتاد تو اتوبان همت، یک آقایی نسبتا مسن، منتظر تاکسی ایستاده بود. ونها معمولا خارج از ظرفیتشون مسافر سوار نمی‌کنند. برای اینکه جا نداره. راننده ایستاد و از مسافر پرسید که کجا می‌ره. مسافر هم  شهرک غرب رو به عنوان مسیر بعدی عنوان کرد. راننده در رو باز کرد و مسافر رو روی جلوپایی نفر اول نشوند و به مسیرش ادامه داد. پیرمرد یک سیفون دستشویی دستش بود و از اینکه جنسی را که چند وقت پیش دو هزار تومن قیمت بوده، الان خریده هشت هزار تومن، خیلی شاکی. به ایستگاه قبل از شهرک غرب که رسید، مسافر رو پیاده کرد و گفت که اونجا ماشین گیرت نمی‌اومد. از اینجا ماشین بگیر و برو. کرایه مسافر رو هم قبول نکرد. گفت که این یک ذره چیزی نبود که. بعد از اینکه مسافر پیاده شده، از نفری که به علت نشستن پیرمرد، جاش کمی تنگ شده بود، معذرت خواهی کرد. موقع پیاده شدن هم  از صندلیش  پیاده شد، اومد دم در وایساد که کرایه مسافرها را راحت تر بتونه حساب کنه و مسافرها خیلی به دردسر نیفتند. خلاصه اون روز، از اینکه هنوز یک همچین آدمهایی پیدا می‌شن، خیلی خوشحال شدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:58  توسط سعید میرزایی  | 

تو هفته گذشته به خاطر کاری مجبور شدم سه بار به برم تجریش. دو  بار از این سه بار مورد مصاحبه قرار گرفتم. بار اول، هفته گذشته در مورد ضرب المثل از اطلاعاتم استفاده شد و ضرب المثل طلایی «مرغ همسایه غازه» رو مورد تحلیل و بررسی قرار دادم. دیروز هم طی یک دکوپاژ کامل، در مورد شیوه‌های نوین و الکترونیکی تبلیغات انتخاباتی برای شبکه ششم نظر دادم. چه خبره اون طرفا ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:41  توسط سعید میرزایی  | 

خیلی سال پیش، تلوزیون  یک سریالی داشت به نام  «ماشاء الله خان پسر شمشیر». ماجرای سریال تو تهران قدیم اتفاق می‌افتاد. دو تو از بزرگای محله با هم کل کل داشتن. یکیشون تو مجلس آبدارچی بود و برای جلوگیری از آبرو ریزی به اهل محل گفته بود که شغل مهمی تو مجلس داره. رقیب که بو برده بود، مترصد فرصتی برای حالگیری بود. تا این که انتخابات مجلس شد. رقیب، برای حالگیری در انتخابات شرکت کرد و برای خودش تبلیغ  کرد. آبدارچی که دید هوا پس، کلی ضد تبلیغ کرد که رقیب به مجلس راه پیدا نکنه و دستش رو نشده و برای این منظور کلی پول خرج کرد. یکی از ناظرین برگشت گفت: «ما دیده بودیم که کسی پول خرج کنه که خودش به مجلس بره، ندیده بودیم کسی پول خرج کنه که کس دیگه به مجلس نره»

حالا شده حکایت انتخابات ما. دوره انتخابات قبلی، احمدی نژاد زیاد شناخته شده نبود و کسی نمی‌شناختش. وقتی از آشنایانی که بهش رای دادن، دلیل رای دادنشون رو پرسیدم، دلایلی آوردن که دو تاش یادم مونده. یک سری می‌گفتند که ساده زیسته و ما رو یاد شهید رجایی می‌ندازه. ولی قسمت عمده، معتقد بودند که باید به احمدی نژاد رأی داد تا رفسنجانی رأی نیاره.

حالا بعد از چهار سال، دوباره خیلی‌ها دارن به کس دیگری رأی می‌دن  که خیلی اعتقادی بهش ندارن، فقط به خاطر اینکه احمدی نژاد رأی نیاره. خنده دار نیست ؟ لابد چهار سال دیگه، دوباره باید به کس دیگری رأی بدیم که منتخب این ماهمون رائ نیاره.

یعنی تو کشور به این عظمت، هیچ کس نیست که آدم بتونه با خیال راحت، برای خودش و نه برای اینکه کس دیگه رأی نیاره، رای بده
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:58  توسط سعید میرزایی  | 

خونه قبلیمون که بودیم، تازه با همسایه روبروییمون آشنا شده بودیم. یک بار ازش پرسیدم، راستی این صدای ضبط صوت ما که اذیتت نمی‌کنه. خندید و گفت، همون حبیب که هر شب موقع خواب گوش می‌کنی؟ نه اصلا نمیاد، خیالت راحت باشه !

چی شد که یادش افتادم؟ وبلاگ «یک پزشک» یک پست گذاشته برای آهنگهای خاطره انگیز فرانسوی. منهم از قدیم از آهنگهای فرانوسی بدم نمی اومد. دانلودش کردم. اولیش آهنگی بود از Salvadore Adamo به نام Tombe la Neige یا همون «ببار ای برف» خودمون

به نظرم میاد که حبیب، آهنگش رو از روی این آهنگ فرانسوی اقتباس کرده. همون فضای غمناک سرد در سوگ از دست رفته‌ای. خود آهنگ هم به نظر خیلی معروفه. پیدا کردنش کار سختی نیست.

ترجمه زیر، خیلی درست نیست. چیزیه که من ازش میفهمم:

ببار ای برف !

امشب نخواهی آمد.

ببار ای برف !

و قلبم سیاه پوشیده است.


این همراهان ظریف،

اشکهای سفیدند.

پرندگان روی شاخه‌های درختها،

می‌گریند.


امشب نخواهی آمد.

من ناامیدی خود را می‌گریم.

ولی ای برف، تو ببار !

در این دور بی‌احساس


ببار ای برف !

امشب نخواهی آمد.

ببار ای برف !

هم جار را سفیدی یاس فراگرفته است


این غم متقن،

سرد و تهی،

این سکوت غمبار،

و تنهایی سفید


امشب نخواهی آمد.

و من ناامیدی خود را می‌گریم.

اما ای برف، تو ببار !

در این دور بی‌احساس


این هم یک لینک مرتبط






+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:27  توسط سعید میرزایی  | 

چند شب پیشها، تلسکوپ را کشون کشون بردیم به پشت بام. یک بار دیگه، از محضر حضرت ماه حظ وافربردیم. یک کم هم این ور و اونور را نگاه کردیم تا اینکه نرم افزار Starry Night مون نصب شد و سعادت دیدن هیجان انگیز ترین منظره آسمانی که فکر کنم با این تلسکوپ بشه دید نصیبمون شد. سیاره زحل خیلی زیباست. این سیاره در آسمان شب بسیار پر نور است. حلقه دورش کاملا مشخصه و اگر کسی چشم و چال درست و حسابی داشته باشه، سایه حلقه رو سیاره هم ممکنه بتونه ببینه.سه تا ماهش را هم دیدیم که البته هنوز مطمئن نیستم اسماشون چیه.

چیز دیگه‌ای که خیلی جالب بود، ستاره دو تایی، شونه راست صورت فلکی جبار بود. با چشم یک ستاره دیده می‌شه ولی با تلسکوپ، میشه دو تا ستاره رو از هم تفکیک کرد.

فکر کنم سیارات دیگر رو هم بشه از تو شهر رصد کرد. ولی در مجموع تعداد کمی ستاره تو شهر قابل مشاهده است و به همین دلیل صورتهای فلکی قابل تشخیص نیستند. به زودی باید یک برنامه رصد خارج از شهر ترتیب بدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:53  توسط سعید میرزایی  | 

نصفه شب دیشب، وقتی به خودم اومدم که از خواب پریده بودم و همینطور که داشتم نمی‌دونم چرا طرف آشپزخانه می‌دویدم، به زور سعی می‌کردم نفس بکشم. فکر کنم ده ثانیه‌ای طول کشید تا نفس کشیدنم به حالت عادی برگشت. فکرم که سر جاش اومد، فهمیدم که شاید به دلیل شامی که خورده بودم، ترش کرده بودم و موقع خواب، محتویات اسیدی معده‌ام بالا اومده بود. در حالت عادی اتفاقی نمی‌افتد ولی چون خواب بودم، این مایعات به مجاری تنفسیم راه پیدا کرده بودند. به محض اینکه به حالت خفگی رسیده بودم،بیدار شده بودم و نا خودآگاه به تقلا برای زنده ماندن افتاده بودم. خیلی خودم را نزدیک به مرگ حس کردم. شاید اگر ۲۰ ثانیه دیرتر بیدار می‌شدم، یا تلاش برای نفس کشیدنم کمی دیرتر به نتیجه می‌رسید، امروز صبح را دیگه نمی‌دیدم و لابد الان مراسم تدفین و خاک سپاریم هم تمام شده بود و ملت تو راه برگشت به خونشون بودن.

فقط ۲۰ ثانیه، چقدر به مرگز نزدیکیم همه !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:36  توسط سعید میرزایی  | 

دیشب تلسکوپی تازه همسر بانو را افتتاح کردیم. یک تلسکوپ شش اینچی دابسونی.اولین مقصد هم  که معلومه: ماه!

با یکی دو ساعتی ور رفتن با تلسکوپ، کارکردن با اون را تقریبا یاد گرفتیم. پیدا کردن ماه با این گندگی یک یک ساعتی وقتمون رو گرفت. حوالی ساعت ۲ نصف شد، ماه به جای رسید که از تو بالکن خونه بشه دیدش. خیلی هیجان انگیز بود: دهانه‌های آتش فشانش، دره‌های منتهی به آتش فشانها، نقاطی که مثل جواهرات برق میزدند

ماه با این که هدف رصدی جدی تلقی نمی‌شه، ولی دیدنش کلی مکافات داره

اول اینکه نورش خیلی زیاده و بعد از یک مدت چشم آدم درد می‌گیره. برای دیدن ماه با تلسکوپ، باید فیلتر مخصوص دیدن ماه رو استفاده کرد.

نکته دوم هوای گرمی است که از زمین به سمت آسمون می‌ره و ماه رو پشت تلسکوپ به رقص در میاره.

مشک دیگه هم اینه که بعد از یک مدتی چشم خسته می‌شه و تصویر واضحی را نمی‌بینه. نمی‌دونم، شاید مشکل از چشمهای باباقوری منه


تجربه جالبی بود. حالا باید بگردیم چیزهای جالب تو آسمون رو شناسایی و رصد کنیم. عالمی داره واسه خودش


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط سعید میرزایی  | 

چند وقت پیش یک مجموعه دی وی دی دکتر ارنست رو خریدیم. کنجکاو بودم که ببینم این کارتون که از کارتونهای محبوب زمان ما محسوب می‌شد، الان هم شیوا و شایان را که با لاک پشتهای نینجا و بتمن و اسپایدر من و هزار جوز چیز مزخرف دیگه بزرگ شدن جذب می‌کنه یا نه. شبی یک قسمت از اون را که حدود بیست دقیقه می‌شه، کل خانواده با هم نگاه می‌کنیم. الان  اون جایی هستند که با آقای مورتون کشتی جدیدی را ساختند و با موفقیت به آب انداختند.

خوشبختانه این مجموعه دی وی دی جواب داد. بچه ها برای رسیدن به ساعت دیدن کارتون دکتر ارنست لحظه شماری می‌کنن و سر وقتش با علاقه زیاد و شش دنگ اون را نگاه می‌کنن. تو این کارتون در قالب داستان،  کلی چیز در مورد طبیعت و روش ساخت چیزهای مختلف  مثل نحوه ساخت شمع، نحوه ساخت شکر، درست کردن آتش، چند نوع درخت و مهمتر از همه مهمتر به کار گرفتن فکر در مواقع بروز مشکل و مداومت در حل مشکل آموزش داده می‌شه.

 

مقایسه برنامه‌های مخصوص کودکان زمان ما با برنامه‌های مشابه این روزها، قدری از  بلایی که مدرنیته داره سرمون میاره، مشخص می‌کنه. کارتونهای امروزه خیلی کم بار آموزشی داره و عمدتا به سرگرم کردن صرف بچه ها بسنده می‌کنن. همین رویکرد در مورد موسیقی، ادبیات، نقاشی هم دیده می‌شه. هر چه در زمان به جلوتر می‌ریم، زمان کمتری برای تعمق داریم و بیشتر به آدمهای سطحی نگری تبدیل می‌شیم که بیشتر وقتشون را پای تلوزیون تلف می‌کنن و فرصت مطالعه جدی را ندارند. تصور خواندن رمانی به حجم برادران کارمازوف برای من الان بیشتر به یک رویا می‌مونه. ردپای این سطحی شدن را در همه جا می‌شه دید. از تو حرف مردم کوچه و خیابان، تو آثار هنری. شاید دیگه نباید هیچوقت منتظر حظور شاعرهایی تو رده  حافظ باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:35  توسط سعید میرزایی  | 

چند وقت پیش فیلم ایدیوكراسی (Idiocracy) را دیدم. قبلا در یكی از پستهایم نوشته بودم كه به نظر میرسد به دلیل كنترل مرگ و میر و استقلال تعداد فرزندان یك زوحج از قابلیتهای مهم برای بقای آنها، چرخه تكامل بیولوژیك نوع بشر متوقف شده باشد و درعوض تكامل اجتماعی  چرخه تكامل دیگری را پدید آورده باشد.

دستمایه این فیلم كمدی این ادعاست كه چرخه تكامل بشر كماكان برقرار است ولی این بار در جهت منفی.

به دلیل اهمیت یافتن موارد ذاتا بی اهمیت  در زندگی انسان، بیشتر منابع در  این نوع مصارف صرف می شود.  همچنین زوجهای با سطح هوش بالاتر كمتر بچه به دنیا می‌آورند. در نتیجه رفته رفته هوش متوسط و تواناییهای نوع بشر تنزل می كند.

فیلم داستان پلیسی را بازگو می‌کند که به همراه یک زن خیابانی در یک آزمایش خواب مصنوعی شرکت می‌کند  و قرار است سال بعد بیدار شود. به دلیل بسیار سری بودن تحیقیات کسی در مورد آن خبر ندارد. آزمایش کنندگان به دلیلی بازداشت می‌شوند و این دو نفر به حال خود رها می‌شوند. تا این که پانصد سال بعد به صورت اتفاقی بیدار می‌شوند. در این پانصد سال، به دلایل فوق، هوش انسانها به مراتب پایین آمده است و کسی عقلش به کارهای ساده نمی‌رسد. همه مردم تنبل شده اند. هیچ کس آشغالها را جمع نمی‌کند. زبان مردم شل و ول شده و رئیس جمهور آمریکا یک خواننده هیپی است.

پلیس داستان ما، در یک تست هوش آزمایشی تعجب همه را بر می‌انگیزد و به عنوان باهوش ترین انسان زنده شناخته می‌شود و بقیه ماجرا.....

تصور ارائه شده در این فیلم از نحوه تکامل داروینی بشر در آینده برایم جالب بود.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:2  توسط سعید میرزایی  | 

یک نکته جالب. ما کتابخوانه کوچکی در اتاق پذیرایی داریم. طبعا به دلیل فضای کم خانه، گنجایش کتابخانه‌مان بسیار کمتر از کتابهایی است که داریم. به همین دلیل، کتابخانه عمدتا شامل کتابهای مرجع مثل دیکشنریها، کتب شعر و دیوانها، کتابهایی که هدیه گرفته‌ایم و جنبه یادگاری دارند و  تعدادی کتاب قدیمی است که گذاشته‌ایم یک وقتی بخوانیم. سایر کتابها را یا در داخل کارتن در انباری نگهداری می‌کنیم و یا دور انداخته‌ایم و یا هدیه داده‌ایم. نکته‌ای که چندی پیش توجهم را جلب کرد این بود که به ندرت از کتابهایی که برای یک وقتی خواندن در کتابخانه نگهداشته‌ایم، چیزی می‌خوانیم. بیشتر کتابهایی که می‌خوانیم کتابهایی است که به روز و از بازار می‌خریم یا از کسی می‌گیریم. پس فایده به دوش کشیدن این همه کتاب از این خانه به آن خانه و در این فضای کم چیست ؟

این مطلب در مورد فیلمها هم صادق است. به نظر می‌رسد که فیلمهایی که تا یک زمانی دیده نشوند و یا کتابهایی که تا زمانی بعد از خریداریشان خوانده نشوند، دیگر هیچگاه دیده و خوانده نخواهند شد. شاید باید در انتهای سال کتابهایی که بیش از مدت زمان مشخصی، مثلا دو سال از تاریخ تهیه آنها گذشته و خوانده نشده، جمع آوری و به انباری منتقل کرد و کتابخانه جلوی چشم را به کتابهای روز که رغبت بیشتری برای خواندن آنها وجود دارد اختصاص داد.  حتی یک مورد جالبتر، کتاب مصاحبه با تاریخ اوریانا فالاچی سالهاست که تو کتابخانه منه. نمیدونم مال منه یا مال همسر بانو. لازم به ذکر نیست که تا حالا نخونده بودمش. چند وقت پیش این کتاب را در کتابفروشی دیدم (البته با مصاحبه‌های کمی متفاوت) خریدمش و تا فرداش خواندمش.

البته ناگفته نماند که در یک ماه گذشته، من یکی دو  تا از کتابهایی که بهشان چله افتاده بود را به زور خواندم. مثلا کتاب تهوع سارتر را برای بار سوم شروع کردم و به زور تمامش کردم، که خونده باشمش. یک بار هم باید این  کار رو با کتاب «گور به گور» ویلیام فاکنر بکنم. تا به حال دو بار سعی کردم بخوانمش ولی نتونستم تمومش کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:8  توسط سعید میرزایی  |