تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

برای من چندین بار پیش آمده است که هنگام رویارویی با آدمهای مختلف در صنوف مختلف، جذب چهره‌هایشان شده باشم. قبل از اینکه مشکلی پیش بیاد، بگم که منظورم مردهاست. راننده یا فروشنده‌هایی را دیده‌ام که آثار بزرگی و عظمت در چهره‌هایشان داد می‌زند.به خصوص راننده یک شرکتی هم یادم می‌آید که صورت و رفتارش بسیار آرامش بخش و موقر بود. در المپیاد هم، فکر کنم یکی از بچه‌های تیم روسیه بود، که به نظرم قیافه خیلی باهوشی داشت. تا جایی که یادمه رتبه خیلی دندانگیری نیاورد.

 یک وقتهایی حیفم می‌آید که صاحبان چنین چهره‌هایی، مشاغلی چنین عادی داشته باشند.  خیلی دلم می‌خواست با این افراد بیشتر آشنا بودم و می‌فهمیدم که آیا این ویژگی چهره در رفتار و شخصیت ظاهریشان نیز دیده می‌شود یا نه. آیا این ویژگی صرفا ژنتیکی است؟ چه ویژگی ژنتیکی در من باعث می‌شود که ابهت را در چنین چهره‌هایی ببینم ؟

 

برعکسش هم اتفاق افتاده برام. یکی از مدیران ارشد شرکت هست که خیلی همه ازش حساب می‌برند و قاطعیت کاریش حرف می‌زنند. اولین باری که دیدمش، اصلا نمی‌توانستم تصور کنم که این قیافه مهربان و پدرانه چطور می‌تواند چنان کاراکتری داشته باشد که همه ازش بترسند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 8:14  توسط سعید میرزایی  | 

بالاخره بعد مدتها، کتابی رو خوندم که تا تموم شدنش، به سختی می‌توانستم خواندنش را متوقف کنم. خواندنش فکر کنم جمعاً سه چهار روز بیشتر طول نکشید. کتاب من او، به قلم رضا امیرخانی. در مورد حال و هوای خاصی که از خوندن این کتاب به من دست می داد و خواندنش را برایم مشکل می‌کرد، صحبت نمی‌کنم.

کتاب من او، داستان نیمه رئال است که به سبک مدرن نوشته شده. از اینها که نصفش تو زمان قدیمه، نصفش تو زمان حاله، نصفش رو زنده ها تعریف می‌کنن و نصفش را مرده‌ها. شخصا از این سبک نوشتن‌ زیاد خوشم نمی‌آید. عمده داستان در فضای تهران قدیم، در محله خانی‌آباد اتقاق می‌افتد. بخشی از داستان وقایع تاریخی دوران رضا شاه، عمدتا کشف حجابه. بخشی از داستان، عاشقانه‌ است. تو یکی از وبلاگها، وصف جالبی را در مورد این کتاب خواندم. رمانتیک حزب اللهی. بهش میاد. قسمتی از داستان هم توی پاریس اتفاق می‌افتد.

با توجه به اینکه نویسنده کتاب، حدود سی و سه چهار سالش باید باشه و نمی‌تونه خیلی خاطرات خاصی از تهران قدیم داشته باشه، وصف دقیقی که از تهران قدیم تو کتابش ارائه کرده جالبه. از همین رو من حدس می‌زنم که پاریس رو هم ندیده باشه یا حداقل برای مدت قابل توجه توی این شهر زندگی نکرده باشه

علی الظاهر این کتاب فروش زیادی هم داشته و فکر کنم چاپ سیزدهمش را هم گذرانده. یک مجموعه داستان هم به نام ناصر ارمنی ازش خریدم که داستانهای کوتاه کوتاه داره. هنوز تمامش نکرده‌ام.

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از لینک زیر تو ویکیپدیا پیدا کنید: من او

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:26  توسط سعید میرزایی  | 

امروز دخترم شیوا، وبلاگ خودش را ساخت و اولین پستش را نوشت. هنوز تایپش دو سه انگشتیه. این هم آدرسش shivamirzai.blogfa.com
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط سعید میرزایی  | 

چند روز پیش، شنیدم یکی از دوستان زمان دانشگاهم که چند سالی است در فرنگ زندگی می کند، ایران است. چند ساعتی را با هم گذراندیم و کلی یاد قدیمها کردیم.

نکته وبلاگیش پسرش بود. پسرش رو هم با خودش آورده بود. یک پسر هم سن و سال پسر خودم، خوشگل و بامزه.  این دوست ما یکی دو بار مجبور شد که به بچه اش یک تذکراتی بده. که مثلا وقتی اینها هم اومدن خونه ما، تو هم باید بهشون اسباب بازیهات و بدی و از این حرفها. و اگه فلان کارو نکنی باید بری شزوکلم (به کسر شین، ز مشدد و فتح کاف و میم ساکن). چیزی تو مایه های لولو خورخوره خودمان.

بعد از اتمام نصیحت، از این دوستمان پرسیدم که این شزوکلم چه جور غولیه و تو کدوم تاریکی زندگی می کنه. دوستم توضیح داد که شزوکلم معادل انگلیسی (Calm Chair) لابد به فرانسه است. برای بچه ها توی مهد کودک یک صندلی خاص گذاشتند، هر وقت بچه های شیطونی می کنه و نیاز به تنبیه داره، از این صندلی استفاده می کنند. یعنی بچه باید بره رو صندلی و چند دقیقه ای نسبت به کاری که کرده فکر کنه و مثلا بعدش بیاد معذرت خواهی کنه. البته یک جستجوی مختصر نشان میده که هدف از این صندلی تنبیه نیست، بلکه پیشگیری از شیطنتهای آینده از طریق وادار کردن بچه به فکر کردنه. این صندلی به عنوان مفهومی برای بچه ها جا افتاده و در خانه نیز ارجاع به این صندلی به معنی دعوت به تفکر تلقی می شود.

داشتم با خودم فکر می کردم که از بچه ها گذشته، آدم بزرگا چقدر به این صندلی، چقدر به تفکر، چقدر به آرامش احتیاج دارن. کاش یک شزوکلم مخصوص آدم بزرگا هم بود، سر کار، تو خونه، تو خیابون. ساعتی کرایه هم می دادن می ارزید. من که مشتریش می شدم. فکر کنم هر کسی حق داشته باشه، هفته ای یک ساعت، به دور از همه مسئولیتهای کاری، خانوادگی و اجتماعیش، به دور از سر و صدای رادیو، تلویزیون، به دور از کامپیوتر، به دور از سر و صدای ماشین، در تاریکی بشینه و فکر نکنه. یا مثلا به طبیعت فکر کنه، به خدا، به آینده

فکر کنم این وین دایر زیادی روم تاثیر گذاشته، باید مواظب خودم باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 7:34  توسط سعید میرزایی  |