تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

آنی بود درها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی گویا شده بود.
آن پهنه چه بود ؟ با میشی، گرگی همپا شده بود.
نقش صدا کمرنگ، نقش ندا کمرنگ، پرده مگر تا شده بود ؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی دریا، هر بودی بودا شده بود.


حیف ما نبودیم !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط سعید میرزایی  | 

همسر بانو معتقد است که من در بعضی امور، از جمله موسیقی گیری هستم. یعنی اینکه یک دفعه یک چیزی میفته تو مغزم و تا چند هفته فکر و ذکرم میشه. فکر کنم در یکی از پستهام راجع به گیرم به نصرت فاتح علیخان یک چیزهای نوشته باشم.

چند وقتیکه به محسن نامجو گیر دادم.سبک موسیقی جالبی داره. بعضی از موسیقی هاش معلوم نیست شوخیه یا جدی. نوآوریهای خاصی تو کاراش داره. مثلا قاطی کردن شعرهای هموزن و قافیه از شعرای مختلف، خواندن اشعار کهن ایرانی در قالبهای غربی که بعضا خیلی جالب از آب در آمدن.  مثلا آهنگ تلخی نکند شیرین زغنم، شعر مولوی است که در اجرای نامجو، لحن ریتمیک خاص اشعار مولوی درش داد می‌ زند.

به نظرم یکی دو تا آلبوم رسمی هم بیرون داده که ترنج یکیشه. بعضی از آهنگاشو که من دوست دارم، اینان:

دیازپام، ترنج، بیابان را سراسر مه گرفتست، تلخی نکند شیرین زغنم

این هم یک لینک جالب مرتبط  از وبلاگ بانوی کویر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط سعید میرزایی  | 

تو محوطه بانک،  یک فضای سبزی مختصری درست کرده‌اند.یک دریاچه کوچولو که دور و برش چمن و گلکاری شده و بعضا دو تا قوی خیلی خوشگل هم توش دیده میشه. این دریاچه از راهرویهای شرقی ساختمان دید خوبی داره. دیروز پریروزها، مسیرم را از کنار این چمنها انداختم. چه بوی مست کننده ای داره بوی چمن. چه خاطراتی از کودکی و بزرگسالی را برای آدم زنده می‌کنه. بچه که بودم جلو خونمون یک محوه چمن کاری شده بود. بوی علف کنده شده با ماشینهای چمنزنی دستی، هنوز تو دماغمه.

هیچ کسی یک محوطه چمن قابل پیک نیک سراغ نداره ؟ غیر از اونهایی که دور و بر اتوبان مدرسند و فکر می کنم نمیشه توشون رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط سعید میرزایی  | 

آرتور سی کلارک هم که خداحافظی کرد و رفت. داستانهای علمی تخیلیش را خیلی دوست داشتم.فیلم «2001 ادیسه فضایی» که کوبریک با استفاده از داستان سی کلارک نوشته، نقطه عطفی در فیلمهای علمی تخیلی است. در این فیلم هال 2001 که کامپیوتر بسیار پیشرفته ایست، طوری برنامه ریزی شده که ماموریتش به سمت چاله سیاه رو مهمترین هدفش بدونه. تو بین راه با خودش فکر می کنه که این آدمها بیخود تو سفینه اند و بدون آنها بهتر میتونه کارها را پیش ببره. اینه که همشون رو تو خواب فضایی می کشه غیر از دیوید که نجات پیدا می کنه و باقی قضایا.

تو یکی دیگه از داستانهاش که اسمش یادم نمیاد، روباتهایی با مغز پوزیترونی وجود دارند. این روباتها بسیار پیشرفته اند و می توانند مثل انسان فکر کنند. برای اینکه مشکلی که هال 2001 در رمان «2001 ادیسه فضایی» پیش آورد، تکرار نشه، مغزهای پوزیترونی این روباتها را طوری طراحی کردند که سه اصل را رعایت کنن. روباتهای باهوش قصه ما، هیچ تفکری که به نوعی ناقض یکی از این سه اصل باشه را نمیتوننستند تحمل کند. یکی از این سه اصل اینه که روبات هیچ تفکر و اقدامی که منجر به صدمه زدن به یک انسان میشه را نمیتونه انجام بده. همه چی خوب و خوش پیش میره تا اینکه یک روباتی که خیلی باهوش بوده، میشینه فکر می کنه که اگر من آدم را نکشم، آدمهای بیشتری کشته می شوند. خلاصه خودش را راضی می کنه و طرف رو میکشه.

این خود توجیهی رو می تونیم تو دنیای واقعیت هم ببینیم. زمان حمله آمریکا به عراق، دوستی داشتم که یک دوست آمریکایی داشت. این دوست آمریکایی, جنگ عراق را به طرز جالبی توجیه می کرد. می گفت که اقتصاد آمریکا به جنگ وابسته است و اگر چند سالی جایی جنگ نباشه، آمریکا نمی تونه اسلحه بفروشه و وضع اقتصادیش خراب میشه. وضع اقتصاد آمریکا که خراب شه، اقتصاد دنیا به هم میریزه و بسیاری از کشورهای لب مرز درآمدشون به شدت میاد پایین. پایین اومدن درآمد این کشورهای لب مرزی، معادل مرگ میلیونها انسان از گرسنگی است. پس اگه با راه انداختن یک جنگ با تلفات حداکثر چند صد هزار نفری، بشه جون چند میلیون نفر را نجات داد، راه انداختن این جنگ خیلی کار بدی نیست.

آدم فکر که می کنه، می بینه که استدلال می تونه در بعضی شرایط درست باشه.

اکثر جانیها، خودشون را مقصر نمی دونن. به هزار و یک دلیل برای خودشون یک توجیه میتراشن که شاید بعضیهاش هم مثل استدلال بالا خیلی دور از واقعیت نباشه. این چیزی غیر ا ز نداشتن شهامت گفتن واقعیته. چیزیه به مراتب خطرناکتر.

فکرکن. خطرناک نیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:34  توسط سعید میرزایی  |