تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

حوالی ظهر بود و در اتوبان همت تو لاین سمت چپ (لاین سرعت) در حال رانندگی بودم. سرعتم حدود هفتاد هشتاد کیلومتر در ساعت بود و بیش از دو سه متری با ماشین جلویی فاصله نداشتم. طبق معمول تو افکار خودم بودم که ماشین جلویی، به اضطرار توقف ماشین جلوییش، زد رو ترمز. تحلیلهایی که مغز من در چند ثانیه بعدی برای تصمیم‌گیری انجام داد، بعداً برایم جالب شد. علی‌القاعده من هم باید می‌زدم روی ترمز. فاصله با ماشین جلویی با توجه به سرعتم قدری بود که می‌دانستم اگر ترمز کنم، با هاش برخورد نمی‌کنم ولی مطمئن نبودم که ماشین عقبی می‌تونه به موقع توقف کنه و به من نزنه.برای همین، تو آینه وسط، نگاهی به عقب ماشین انداختم و دود سفید رنگی که از لاستیک پیکان سفید عقبی دیدم، توجهم را جلب کرد. این یعنی که ماشین عقبی از توی شیشه ماشین من، توقف ماشین جلویی را دیده بود و ترمز کرده بود. لاستیکش هم دود می‌کرد، این هم یعنی این که لاستیکش قفل کرده بود و در نتیجه اصطکاکش با سطح جاده خیلی کم بود و با توجه به نوع ماشین که انتظار ترمز قابل اطمینانی ازش نمی‌رفت، حتماً اگر من ترمز ناگهانی می‌کردم، از عقب این بنده خدا به من می‌زد. خوب بهتر از این بود که من به ماشین جلویی بزنم، چون در این صورت، ماشین عقبی مقصر شناخته می‌شد و باید خسارت من رو می‌داد. در همین اثنا، نگاهی به سمت راست انداختم، دیدم که تو اون لاین با فاصله مناسبی از عقب و جلو ماشین‌ نیست و ممکنه بتونم با یک حرکت سریع فرمون، خودم رو و اون لاین بندازم و خط ترمز خودم را اونجا طی کنم.

همه این تحلیلها بدون اینکه خود آگاه من درگیر شده باشد، در زمانی کمتر از یک ثانیه در ذهن ناخود آگاه من انجام شد. در این مرحله بود که تصمیم در ذهن من ساخته شده بود و این نتیجه آخر را اجرا کردم. ماشین میلیمتری از کنار ماشین جلویی که ترمزش داشت می‌کشید رد شد و به لاین وسط رسید و با یک خط ترمز کوتاه متوقف شد. همین طوری منگ مونده بودم که چه خبر شده، من کیم و این جا کجاست، که ماشین پشت سری من که دیگه الان دوباره راه افتاده بود، از سمت چپ من رد شد و گفت: آقا دمت گرم. ماشین پشت سریش هم که رد می‌شد یک همچین چیزی گفت.

من هم تازه داشتم سر در می‌آوردم که چی شده. بعداً یک کم به این مسئله فکر کردم که مغز آدم، چقدر ساختار قوی و پیچیده‌ای دارد و چه تحلیلهای سختی را در زمان غیر قابل باور کوتاهی می‌تونه انجام بده. چی میشه که در زندگی روزمره این قدرت تحلیل خودش را به کار نمی‌گیره. شاید ما از ایام طفولیت یاد می‌گیریم که چطور تواناییهای بالقوه مغزمون را مهار کنیم و نذاریم که در زندگی روزمره خودشون را نشان بدن. دکتر وین دایر در یک سخنرانی، فکر کنم برای یک جمع از هومیوپاتیست‌ها، خاطره‌ای نقل می‌کند. یکبار در ایام جوانی اش به یکی از روستاهای دور دست و بدوی نمی‌دانم کجا رفته بوده. یک بابایی دم چادر نشسته بوده و بد جوری تو فکر بوده. از یکی از محلیهای می‌پرسه که این بابا چیکاره است. بهش می‌گن، باران‌سازه. آدمیه که می‌تونه بارون بیاره. تو اون قبایل آدمهای وجودداشتن به اسم کاهونا (کتاب صوتی بود و من دیکته دقیقش رو نمی‌دونم). اینها کاهونها، آدمهایی با قابلیتهای خارق‌العاده هستند. این آدمها با توجه خاصی از بچگی بزرگ می‌شن. اینها از بچگی با مفهوم نتوانستن آشنا نیستند. نمی‌دانند که می‌توانند نتوانند. وقتی بزرگ می‌شن، ساختار مغزیشون طوری شکل گرفته که قدرت انجام کارهایی را دارند که در بقیه آدمها در سیر تکامل اجتماعی سرکوب شده.

جالبه نه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:14  توسط سعید میرزایی  | 

این آدمهای لینوکس کار هم، بعضاً آدمهای با مزه‌ای هستند. تو یک مقاله راجع به لینوکس و فلسفه وجودیش، نویسنده تئوری خودش را در مورد بعضی پدیده‌های اجتماعی بیان کرده بود. تئوریش ابن بود که بسیاری از مسائل مورد توجه انسان، سه مرحله را پشت سر می‌گذرانند. اولین مرحله تلاش برای بقاء و زنده ماندن است. دلیل اولیه بسیاری ازپدیده‌های اجتماعی، نیاز برای زنده ماندن بوده است. بعد از گذشت مدت زمان به اندازه کافی، موضوع تبدیل به یک دیسیپلین اجتماعی می‌شود. این دیسیپلین حتی بعد از نیاز برای بقاء باقی می‌ماند و به این ترتیب موضوع وارد مرحله دوم از چرخه زندگی خود می‌شود. در این مرحله، موضوع تبدیل به یک شأن اجتماعی می‌شود. بعد از گذشت مدت زمان به اندازه کافی، مووضع از این مرحله نیز خارج شده به تفریح تبدیل می‌شود.

نویسنده دو مثال نیز برای این چرخه سه گانه آورده بود. یکی جنگ و دیگری س ک س. این چرخه زندگی سه گانه را در مسائل مختلفی می‌توان یافت.

مثلاً میل جنسی طی صدها هزار سال در چرخه تکاملی داروینی، به دلیل بقای نسل به وجود آمد. بعد از مدتی، این نیاز نهادینه و تبدیل به شأن اجتماعی به نام ازدواج شد. ازدواج تبدیل به یک مرحله در زندگی اجتماعی هر فردی شد، بدون آنکه لزوماً نیازمندی اولیه مد نظر باشد. بعد از گذشت مدت طولانی، به نظر می‌رسد که در غرب شاهد ورود این موضوع به مرحله سوم آن هستیم. روز به روز ازدواج شأن اجتماعی خود را از دست می‌دهد. در این مورد، طی چرخه حیات سه گانه، صدها هزار سال زمان نیاز داشته است.

در برخی موضوعات، این چرخه در زمان کوتاهتری طی شده است. مثلاً موبایل. دلیل اختراع تلفن همراه، نیازمندی به آن بوده است. این نیاز باعث استقبال چشمگیر از این تکنولوژی و در نتیجه رشد و گسترش بسیار سریع آن شد. در ایران، ابتدا به دلیل قیمت گران آن در شروع، تنها کسانی موبایل می‌خریدند که مورد استفاده آن را داشتند. خیلی سریع، تلفن همراه به یک پرستیژ اجتماعی تبدیل شد. بسیاری از مردم بدون نیاز واقعی به خدمات موبایل، صرفاً به دلیل ایجاد تشخص، هزینه بالای خرید موبایل را پذیرفتند. مرحله دوم چرخه سه گانه برای موبایل در ایران خیلی سریع طی شد. الان وجه غالب موبایل در همه جای دنیا، خدمات تفننی و تفریحی آن است. در کشورهای پیشرفته تر، گسترش نفوذ تلفن همراه به دلیل اشباع آن تقریبا متوقف شده است و عمده توجه به گسترش خدمات تفننی مانند Content Providing معطوف شده است.

کاش آدرس اصل مقاله یادم می‌آمد و اینجا ذکرش می‌کردم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:54  توسط سعید میرزایی  | 

طرح زوج و فرد تازه شروع بود. مجبور بودم که ماشین رو چند صد متری دورتر از محل کارم، در مرز طرح زوج و فرد پارک کنم. هدفون تو گوشم بود و داشتم یک کتاب صوتی گوش میکردم. مجبور شدم برای مامور پلیس توضیح بدم که من اینجا می خواهم پارک کنم و نمی خواهم برم تو طرح. جوان بود. توجه پلیس به هدفون تو گوشم جلب شد. پرسید چی داری گوش میدی. من هم در استفاده بهینه از وقت و گوش کردن کتاب در ماشین داد سخن سر دادم و یک دو تا آدرس اینترنت هم برای دانلود کتاب صوتی. کلی کار فرهنگی

عصر که اومدم، دیدم شیشه ماشینم خورد شده. در مخفی کننده ضبط ماشین باز نشده، داشبورد باز شده و هیچ چیزی هم کم نشده.

امان از این شیشه ماشین، وقتی که خورد میشه بد جوری ریز می شه و همه ماشین رو پر می کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:41  توسط سعید میرزایی  |