تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

این پست را از کافه چارمیز می‌نویسم.  بار دومیه که چیزی اینجا می‌خورم. بار اول لازانیا خوردم و همین الان هم ترتیب پاستا با طعم بادمجان را دادم. اینجا رو از دفعه اول از وبلاگ توکای مقدس پیدا کردم. فضای آرامبخشی داره. بیشتر به نظر شبیه به خاله‌بازی می‌آید تا یک رستوران جدی. اسمش چارمیزه ولی در واقع ۶ تا میز خیلی کوچیک داره. اینقدر کوچیک که یک ذره که بهش تکیه می‌دهم، می‌خواهد برگرده. البته منکر تأثیر  وزن بیش از اندازه خودم نیستم. غذا تو یک آشپزخانه خیلی فشرده و کوچولو آماده می‌شه. دکور مختصرش با سلیقه چیده شده. در و دیوار هم چند تا تابلوی طراحی آویزون شده.

چارمیز یک رستوران ایتالیایه و لازانیه و انواع پاستا داره. غذای این جوری جایی نخوردم و در نتیجه نمی‌تونم قیمتش را با جاهای دیگه مقایسه کنم. فکر نکنم گران باشه. سوپ، سالاد و چایی و قهوه هم داره. مثل اینکه قبلاً ها چایی روی غذا بوده، که الان دیگه نیست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:21  توسط سعید میرزایی  | 

دفترچه خاطرات و فراموشی، اثر محمد قائد، از بعضی از جهات کتاب خاصی است.

اول اینکه کتاب، مجموعه ایست از مقالات مختلف در زمینه‌های اجتماعی که بعضیشون قبلا در روزنامه‌ها یا مجلات چاپ شده‌اند. خمیر مایه بعضی از مقالات، چیزهاییه که شاید قبلاً رد پاشون تو ذهن ما هم پیدا شه.  من همیشه فکر می‌کردم که خاطرات کودکی یا گذشته‌های دور، در ذهنمان، همواره شیرینتر از چیزی که واقعاً بودند، وجود دارند. مثلاً من وقتی دو سال پیش به محلی  در تبریز که تا سوم دبستان در آنجا زندگی می‌کردم، از کوتاهی درختان و متفاوت بودن با آنچه که در ذهن داشتم، شوکه شدم. این فکر خام اولیه، در اولین مقاله کتاب «درباره نوستالژی» به عنوان محور بحث، پخته شده و به زمینه‌های اجتماعی و ادبی کشانده می‌شود. خلاصه‌اش هم اینه که این قدیمها، اینقدرها که ما فکر می‌کنیم تحفه‌ای نبوده و به مرور زمان پیاز داغش زیاد شده.

 

نکته قابل ذکر دیگه، جسارت نویسنده در تابو شکنی و بیان آزاد عقایدشه. در مقاله «به مردگان نمره انظباط بدهید و بگذارید استراحت کنند»، زیرآب دکتر حسابی، محمد تقی جعفری را زده که همچین علامه‌هایی هم نبودند. در مقاله «درباره سانسور» از برخورد وزارت ارشاد با مقوله سانسور انتقاد شده و در مقاله «این صفحه جای مناسبی برای شما نیست» رسماً از شخص اول وقت ممکلت در مورد پاسخش به سوال یک خبرنگار خارجی انتقاد شده. با این وجود طبیعی است که این کتاب اجازه تجدید چاپ پیدا نکنه و نایاب باشه. عجیب اینه که چطور در سال ۱۳۸۰ اجازه چاپ گرفته.

از بین مقاله‌هایی که برای من جالب بودند، می‌تونم از «درباره نوستالژی»، «اسنوبیسم چیست»، «دفترچه خاطرات و فراموشی»، «این صفحه جای مناسبی برای شما نیست» و «در فضیلت نامها» نام ببرم.

 

کسایی که می‌خواهند این کتاب را بخونند، می‌تونند از وب سایتش به آدرس http://www.mghaed.com فایل pdf کتاب رو دانلود کنند. فکر کنم ارزش خوندنش را داشته باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:5  توسط سعید میرزایی  | 

سرم سوت می‌کشد. سوتی با فرکانس بالا. شبیه به سوت «های ولتاژ» تلوزیون. اولها شک کردم که به خاطر حساسیت بالای گوش من به صداهای فرکانس بالا است. من صدای سوت تلوزیونهای لامپی را که معمولا هیچ کس نمی‌شنودشان، می‌شنوم. ولی با تکرار شنیدم سوت در محلهای عاری از تکنولوژی متقاعد شدم که سوت منشاء خارجی ندارد. پس احتمالاً یا مشکل دستگاه شنوایی است یا مشکل دستگاه عصبی. به نظرم می‌رسد که حالت دوم باشد. به نظرم این قدر مهم نیست که برای در آوردن ته و توی جریان، خودم را تو مطب دکترها سرگردان کنم.

حس جالبی است. من صدایی می‌شنوم که وجود خارجی ندارد. صدا صرفاً  در مغز من است که وجود دارد. صدایی که تنها من می‌توانم بشنوم. متعلق به من است. یادم نیست که از کی این صدا را می‌شنیده‌ام. می‌دانم خیلی وقت است. اگر عادت به توییت کردن یا نوشتن خاطراتم داشتم، شاید الان می‌توانستم با مراجعه به مستندات، جواب این پرسشم را بدانم.

خوبیش اینه که اذیتم نمی‌کنه. کاری به کارم نداره. غیر از وقتی که همه جا ساکته نمی‌شنومش.  شاید بهش عادت کردم. شاید اگر یک دفعه از همین امروز مجبور به شنیدن این صدایی که هیچ جوری نمی‌تونم قطعش کنم بشم، دیوانه شم.

سایتهای پزشکی می‌گویند که درصد زیادی از مردم این مشکل را دارم. در حدود دو درصد از از آدمها، این قدر جدی می‌شه که به زندگی عادیشان لطمه وارد می‌کند. به مرور با افزایش سن، مشکل شکل حادتری به خود می‌گیرد.ا باید یک فکری به حال پیریهام بکنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:44  توسط سعید میرزایی  |