تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

تو شهر کتاب دنبال یک دی وی دی خاص می‌گشتم که چشمم به سی دی موزیک سریال لبه تاریکی افتاد. یک نگاهی بهش انداختم. کار Eric Clapton بود. سالها پیش از یکی از دوستانم که تو کار گیتار نوازی بود از اریک کلپتون کلی تعریف کرده بود. خریدمش.  فکر نمی‌کنم کسی که این سریال زیبا رو دیده باشه، هیچ وقت تم موسیقیش از ذهنش خارج شه.

علاقمند شدم به بقیه کارهاش. یکی دو تا از آلبومهاش رو دانلود کردم. یکی از آلبومهاش جالبه. “Layla and other assorted songs”

گل سر سبد این آلبوم، اهنگ Layla یا همان لیلای خودمان است. این آهنگ شاهکار اریک کلپتون محسوب می‌شود. سالها جزو پر فروشترین آلبومهای آمریکا و انگلیس قرار می‌گیرد و تبدیل به یکی از فراموش نشدنی ترین آهنگهای عاشقانه Rock & Roll می‌شود.

نام لیلا از داستان فارسی «لیلی مجنون» اثر نظامی گنجوی اقتباس شده است.  این آهنگ متاثر ازعشق شدید اریک کلپتون به همسر دوست نزدیک و همکارش ساخته شده. این دو بعدا با هم ازدواج می‌کنند و البته بعد از مدتی از هم طلاق می‌گیرند. اصل کامل مطلب رو میشه تو ویکپدیا خواند.

متن شعر آهنگ اینه:

What'll you do when you get lonely
And nobody's waiting by your side?
You've been running and hiding much too long.
You know it's just your foolish pride.

Layla, you've got me on my knees.
Layla, I'm begging, darling please.
Layla, darling won't you ease my worried mind.

I tried to give you consolation
When your old man had let you down.
Like a fool, I fell in love with you,
Turned my whole world upside down.

Chorus

Let's make the best of the situation
Before I finally go insane.
Please don't say we'll never find a way
And tell me all my love's in vain.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:24  توسط سعید میرزایی  | 

این پست را از کافه چارمیز می‌نویسم.  بار دومیه که چیزی اینجا می‌خورم. بار اول لازانیا خوردم و همین الان هم ترتیب پاستا با طعم بادمجان را دادم. اینجا رو از دفعه اول از وبلاگ توکای مقدس پیدا کردم. فضای آرامبخشی داره. بیشتر به نظر شبیه به خاله‌بازی می‌آید تا یک رستوران جدی. اسمش چارمیزه ولی در واقع ۶ تا میز خیلی کوچیک داره. اینقدر کوچیک که یک ذره که بهش تکیه می‌دهم، می‌خواهد برگرده. البته منکر تأثیر  وزن بیش از اندازه خودم نیستم. غذا تو یک آشپزخانه خیلی فشرده و کوچولو آماده می‌شه. دکور مختصرش با سلیقه چیده شده. در و دیوار هم چند تا تابلوی طراحی آویزون شده.

چارمیز یک رستوران ایتالیایه و لازانیه و انواع پاستا داره. غذای این جوری جایی نخوردم و در نتیجه نمی‌تونم قیمتش را با جاهای دیگه مقایسه کنم. فکر نکنم گران باشه. سوپ، سالاد و چایی و قهوه هم داره. مثل اینکه قبلاً ها چایی روی غذا بوده، که الان دیگه نیست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:21  توسط سعید میرزایی  | 

راهنمایی که بودم کلاس زبان می رفتم. از خونمون تا کلاس راه نسبتا دوری بود. اون موقعها تاکسی یا اینقدر مد نبود یا من پول نداشتم. بعضی ترمها ساعت ۱۰ شب می‌رسیدم خونه. ولی ولش نکردم. یک ترم هم به خاطر اینکه شاگرد اول شدم، شهریه نصفه دادم. زنگ زدم مامانم، ازش اجازه گرفتم و رفتم برای خودم یک بستی، جایزه خریدم. یک ضرب ۱۲ ترم را پشت سر هم خوندم. کلاس اول دبیرستان ترم ۱۲ رو تموم کردم. کوچکترین نفر بزرگتر من از دانشجوی سال دوم دانشگاه بود.

ترمهای هفت و هشت، یکی دو تا از بچه‌ها پیگیر شدند که موسسه کلاس فرانسه برگزار کنه.تعداد افراد به حدنصاب نرسید. با دخترها به حد نصاب می‌رسید ولی به دلیل محدودیتی که موسسه تو اون سالها در برگزاری کلاسهای مختلط داشت، کلاس تشکیل نشد.

اسم یکی از بچه‌ها یادمه، فروهشت تهرانی. خیلی پسر خوبی بود. یادمه برام یه دیکشنری Webster از جلوی دانشگاه خرید به قیمت ۲۰۰ تومن.

اون موقعها کلاسهای آموزش زبان اینقدر زیاد نبود، منهم خیلی به فکر نرسید برم یک کلاس فرانسه یک جای دیگه پیدا کنم. سعی کردم خودم بخونم. کتاب آموزش فرانسه مژه رو که اون سالها تو بورس بود، پولش رو جور کردم و خریدم. نوار و سی دی این حرفها هم که خیلی لوکس بود. اینقدر تلفظ فرانسه متفاوته که به صفحه دوم، سوم نتونستم برسم.

گذشت و گذشت، تا اینکه پارسال،  دوباره به صرافت فرانسه خوندن افتادم. یکی دو تا از همکارها که فرانسه بلد بودند، کتاب Café Cerem (بخوانید کفه کغم) رو معرفی کردند. جاتون خالی یک بیست سی تومنی هم پیاده شدم. تفاوت این کتاب با مژه مثل تفاوت کتابهای آموزش زبان امروزی مثل Headway و Interchange با کتابهایی که ما می‌خوندیم مثل 900 و Oxford می‌مونه. اون موقعها کتابهای آموزشی، خیلی خشک و جدی بودند. اکثر حجم کتاب نوشته بود. شکل یا نبود یا در حد چند  طرح خطی ساده بود. الان همه کتابها رنگارنگ و بیش از ۵۰ درصد کتاب عکس و نقاشی رنگیند.

این کتاب هم به من وفا نکرد و عملا نتونستم بخونمش. بیشتر به خاطر همون تلفظ عجیب و غریب فرانسه. تا اینکه دل و زدم به دریا، سه چهار ماه پیش رفتم کلاس اسم نوشتم. تو این کلاس Compus درس می‌دهند. کتاب خوبیه. سی دی هم داره.

تا حالا که سه ترم رو تونستم بخونم. یکی دو هفته دیگه ترم سه تموم می‌شه. از اینکه تو همین دو سه ماهه، چیزهای ساده را می‌تونم بخونم، خیلی لذت می‌برم. خدا کنه بتونم تا یک جایی که به درد بخوره ادامه اش بدم. البته فکر کنم ترم دیگر رو به دلیل فشار کار نتونم بخونم.

BON COURAGE

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:39  توسط سعید میرزایی  | 

تو محوطه بانک،  یک فضای سبزی مختصری درست کرده‌اند.یک دریاچه کوچولو که دور و برش چمن و گلکاری شده و بعضا دو تا قوی خیلی خوشگل هم توش دیده میشه. این دریاچه از راهرویهای شرقی ساختمان دید خوبی داره. دیروز پریروزها، مسیرم را از کنار این چمنها انداختم. چه بوی مست کننده ای داره بوی چمن. چه خاطراتی از کودکی و بزرگسالی را برای آدم زنده می‌کنه. بچه که بودم جلو خونمون یک محوه چمن کاری شده بود. بوی علف کنده شده با ماشینهای چمنزنی دستی، هنوز تو دماغمه.

هیچ کسی یک محوطه چمن قابل پیک نیک سراغ نداره ؟ غیر از اونهایی که دور و بر اتوبان مدرسند و فکر می کنم نمیشه توشون رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط سعید میرزایی  | 

و اول کلمه بود
چند وقتی هست که می خواهم یک وبلاگ راه بندازم. از همین بهانه های همیشه مثل گرفتاری ونداشتن وقت یک مدتی مانع شد. آستین ها رو که زدیم بالا مسئله دوم پیش اومد که کجا باشه بهتره. به خاطر با مزه بازیهای گوگل به گزینه دیگه ای فکر نکردم.
مسئله مهمتر و جدیتر اسم بود. این یکی دیگه مصیبته. هر چی به ذهن آدم خطور کنه قبلا به فکر یکی دیگه رسیده . اسمی که بیشتر از همه به نظرم جالب اومد کمه سوفار بود. سوفار به پر تیر تیر و کمان گفته می شه. با یک آرم ساده از همان پر. دوستی دارم که معتقد است اسم نباید خیلی معنی داشته باشه.ضمن اقتدا بهش، بی ربط بودن را هم بهش اضافه کردم.
لازم به توضیح نیست که بنده خدایی قبلأ این اسم را گرفته و دست نخورده رهاش کرده به امان خدا.
حالا فعلا با همین اسم ساده می‌نویسم تا بعد سر فرصت یک چیز مناسبی که قبلا یکی نگرفته باشدش پیدا کنم.

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر برکنم
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:38  توسط سعید میرزایی  |