تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

آیا خواهم توانست، نگاه سنگین و مردانه دختر پنج شش ساله ای را که امروز صبح سر چهار راه گدایی می کرد، فراموش کنم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:22  توسط سعید میرزایی  | 

خونه قبلیمون که بودیم، تازه با همسایه روبروییمون آشنا شده بودیم. یک بار ازش پرسیدم، راستی این صدای ضبط صوت ما که اذیتت نمی‌کنه. خندید و گفت، همون حبیب که هر شب موقع خواب گوش می‌کنی؟ نه اصلا نمیاد، خیالت راحت باشه !

چی شد که یادش افتادم؟ وبلاگ «یک پزشک» یک پست گذاشته برای آهنگهای خاطره انگیز فرانسوی. منهم از قدیم از آهنگهای فرانوسی بدم نمی اومد. دانلودش کردم. اولیش آهنگی بود از Salvadore Adamo به نام Tombe la Neige یا همون «ببار ای برف» خودمون

به نظرم میاد که حبیب، آهنگش رو از روی این آهنگ فرانسوی اقتباس کرده. همون فضای غمناک سرد در سوگ از دست رفته‌ای. خود آهنگ هم به نظر خیلی معروفه. پیدا کردنش کار سختی نیست.

ترجمه زیر، خیلی درست نیست. چیزیه که من ازش میفهمم:

ببار ای برف !

امشب نخواهی آمد.

ببار ای برف !

و قلبم سیاه پوشیده است.


این همراهان ظریف،

اشکهای سفیدند.

پرندگان روی شاخه‌های درختها،

می‌گریند.


امشب نخواهی آمد.

من ناامیدی خود را می‌گریم.

ولی ای برف، تو ببار !

در این دور بی‌احساس


ببار ای برف !

امشب نخواهی آمد.

ببار ای برف !

هم جار را سفیدی یاس فراگرفته است


این غم متقن،

سرد و تهی،

این سکوت غمبار،

و تنهایی سفید


امشب نخواهی آمد.

و من ناامیدی خود را می‌گریم.

اما ای برف، تو ببار !

در این دور بی‌احساس


این هم یک لینک مرتبط






+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:27  توسط سعید میرزایی  | 

چند وقت پیش یک مجموعه دی وی دی دکتر ارنست رو خریدیم. کنجکاو بودم که ببینم این کارتون که از کارتونهای محبوب زمان ما محسوب می‌شد، الان هم شیوا و شایان را که با لاک پشتهای نینجا و بتمن و اسپایدر من و هزار جوز چیز مزخرف دیگه بزرگ شدن جذب می‌کنه یا نه. شبی یک قسمت از اون را که حدود بیست دقیقه می‌شه، کل خانواده با هم نگاه می‌کنیم. الان  اون جایی هستند که با آقای مورتون کشتی جدیدی را ساختند و با موفقیت به آب انداختند.

خوشبختانه این مجموعه دی وی دی جواب داد. بچه ها برای رسیدن به ساعت دیدن کارتون دکتر ارنست لحظه شماری می‌کنن و سر وقتش با علاقه زیاد و شش دنگ اون را نگاه می‌کنن. تو این کارتون در قالب داستان،  کلی چیز در مورد طبیعت و روش ساخت چیزهای مختلف  مثل نحوه ساخت شمع، نحوه ساخت شکر، درست کردن آتش، چند نوع درخت و مهمتر از همه مهمتر به کار گرفتن فکر در مواقع بروز مشکل و مداومت در حل مشکل آموزش داده می‌شه.

 

مقایسه برنامه‌های مخصوص کودکان زمان ما با برنامه‌های مشابه این روزها، قدری از  بلایی که مدرنیته داره سرمون میاره، مشخص می‌کنه. کارتونهای امروزه خیلی کم بار آموزشی داره و عمدتا به سرگرم کردن صرف بچه ها بسنده می‌کنن. همین رویکرد در مورد موسیقی، ادبیات، نقاشی هم دیده می‌شه. هر چه در زمان به جلوتر می‌ریم، زمان کمتری برای تعمق داریم و بیشتر به آدمهای سطحی نگری تبدیل می‌شیم که بیشتر وقتشون را پای تلوزیون تلف می‌کنن و فرصت مطالعه جدی را ندارند. تصور خواندن رمانی به حجم برادران کارمازوف برای من الان بیشتر به یک رویا می‌مونه. ردپای این سطحی شدن را در همه جا می‌شه دید. از تو حرف مردم کوچه و خیابان، تو آثار هنری. شاید دیگه نباید هیچوقت منتظر حظور شاعرهایی تو رده  حافظ باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:35  توسط سعید میرزایی  | 

یک نکته جالب. ما کتابخوانه کوچکی در اتاق پذیرایی داریم. طبعا به دلیل فضای کم خانه، گنجایش کتابخانه‌مان بسیار کمتر از کتابهایی است که داریم. به همین دلیل، کتابخانه عمدتا شامل کتابهای مرجع مثل دیکشنریها، کتب شعر و دیوانها، کتابهایی که هدیه گرفته‌ایم و جنبه یادگاری دارند و  تعدادی کتاب قدیمی است که گذاشته‌ایم یک وقتی بخوانیم. سایر کتابها را یا در داخل کارتن در انباری نگهداری می‌کنیم و یا دور انداخته‌ایم و یا هدیه داده‌ایم. نکته‌ای که چندی پیش توجهم را جلب کرد این بود که به ندرت از کتابهایی که برای یک وقتی خواندن در کتابخانه نگهداشته‌ایم، چیزی می‌خوانیم. بیشتر کتابهایی که می‌خوانیم کتابهایی است که به روز و از بازار می‌خریم یا از کسی می‌گیریم. پس فایده به دوش کشیدن این همه کتاب از این خانه به آن خانه و در این فضای کم چیست ؟

این مطلب در مورد فیلمها هم صادق است. به نظر می‌رسد که فیلمهایی که تا یک زمانی دیده نشوند و یا کتابهایی که تا زمانی بعد از خریداریشان خوانده نشوند، دیگر هیچگاه دیده و خوانده نخواهند شد. شاید باید در انتهای سال کتابهایی که بیش از مدت زمان مشخصی، مثلا دو سال از تاریخ تهیه آنها گذشته و خوانده نشده، جمع آوری و به انباری منتقل کرد و کتابخانه جلوی چشم را به کتابهای روز که رغبت بیشتری برای خواندن آنها وجود دارد اختصاص داد.  حتی یک مورد جالبتر، کتاب مصاحبه با تاریخ اوریانا فالاچی سالهاست که تو کتابخانه منه. نمیدونم مال منه یا مال همسر بانو. لازم به ذکر نیست که تا حالا نخونده بودمش. چند وقت پیش این کتاب را در کتابفروشی دیدم (البته با مصاحبه‌های کمی متفاوت) خریدمش و تا فرداش خواندمش.

البته ناگفته نماند که در یک ماه گذشته، من یکی دو  تا از کتابهایی که بهشان چله افتاده بود را به زور خواندم. مثلا کتاب تهوع سارتر را برای بار سوم شروع کردم و به زور تمامش کردم، که خونده باشمش. یک بار هم باید این  کار رو با کتاب «گور به گور» ویلیام فاکنر بکنم. تا به حال دو بار سعی کردم بخوانمش ولی نتونستم تمومش کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:8  توسط سعید میرزایی  | 

این آدمهای لینوکس کار هم، بعضاً آدمهای با مزه‌ای هستند. تو یک مقاله راجع به لینوکس و فلسفه وجودیش، نویسنده تئوری خودش را در مورد بعضی پدیده‌های اجتماعی بیان کرده بود. تئوریش ابن بود که بسیاری از مسائل مورد توجه انسان، سه مرحله را پشت سر می‌گذرانند. اولین مرحله تلاش برای بقاء و زنده ماندن است. دلیل اولیه بسیاری ازپدیده‌های اجتماعی، نیاز برای زنده ماندن بوده است. بعد از گذشت مدت زمان به اندازه کافی، موضوع تبدیل به یک دیسیپلین اجتماعی می‌شود. این دیسیپلین حتی بعد از نیاز برای بقاء باقی می‌ماند و به این ترتیب موضوع وارد مرحله دوم از چرخه زندگی خود می‌شود. در این مرحله، موضوع تبدیل به یک شأن اجتماعی می‌شود. بعد از گذشت مدت زمان به اندازه کافی، مووضع از این مرحله نیز خارج شده به تفریح تبدیل می‌شود.

نویسنده دو مثال نیز برای این چرخه سه گانه آورده بود. یکی جنگ و دیگری س ک س. این چرخه زندگی سه گانه را در مسائل مختلفی می‌توان یافت.

مثلاً میل جنسی طی صدها هزار سال در چرخه تکاملی داروینی، به دلیل بقای نسل به وجود آمد. بعد از مدتی، این نیاز نهادینه و تبدیل به شأن اجتماعی به نام ازدواج شد. ازدواج تبدیل به یک مرحله در زندگی اجتماعی هر فردی شد، بدون آنکه لزوماً نیازمندی اولیه مد نظر باشد. بعد از گذشت مدت طولانی، به نظر می‌رسد که در غرب شاهد ورود این موضوع به مرحله سوم آن هستیم. روز به روز ازدواج شأن اجتماعی خود را از دست می‌دهد. در این مورد، طی چرخه حیات سه گانه، صدها هزار سال زمان نیاز داشته است.

در برخی موضوعات، این چرخه در زمان کوتاهتری طی شده است. مثلاً موبایل. دلیل اختراع تلفن همراه، نیازمندی به آن بوده است. این نیاز باعث استقبال چشمگیر از این تکنولوژی و در نتیجه رشد و گسترش بسیار سریع آن شد. در ایران، ابتدا به دلیل قیمت گران آن در شروع، تنها کسانی موبایل می‌خریدند که مورد استفاده آن را داشتند. خیلی سریع، تلفن همراه به یک پرستیژ اجتماعی تبدیل شد. بسیاری از مردم بدون نیاز واقعی به خدمات موبایل، صرفاً به دلیل ایجاد تشخص، هزینه بالای خرید موبایل را پذیرفتند. مرحله دوم چرخه سه گانه برای موبایل در ایران خیلی سریع طی شد. الان وجه غالب موبایل در همه جای دنیا، خدمات تفننی و تفریحی آن است. در کشورهای پیشرفته تر، گسترش نفوذ تلفن همراه به دلیل اشباع آن تقریبا متوقف شده است و عمده توجه به گسترش خدمات تفننی مانند Content Providing معطوف شده است.

کاش آدرس اصل مقاله یادم می‌آمد و اینجا ذکرش می‌کردم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:54  توسط سعید میرزایی  | 

برای من چندین بار پیش آمده است که هنگام رویارویی با آدمهای مختلف در صنوف مختلف، جذب چهره‌هایشان شده باشم. قبل از اینکه مشکلی پیش بیاد، بگم که منظورم مردهاست. راننده یا فروشنده‌هایی را دیده‌ام که آثار بزرگی و عظمت در چهره‌هایشان داد می‌زند.به خصوص راننده یک شرکتی هم یادم می‌آید که صورت و رفتارش بسیار آرامش بخش و موقر بود. در المپیاد هم، فکر کنم یکی از بچه‌های تیم روسیه بود، که به نظرم قیافه خیلی باهوشی داشت. تا جایی که یادمه رتبه خیلی دندانگیری نیاورد.

 یک وقتهایی حیفم می‌آید که صاحبان چنین چهره‌هایی، مشاغلی چنین عادی داشته باشند.  خیلی دلم می‌خواست با این افراد بیشتر آشنا بودم و می‌فهمیدم که آیا این ویژگی چهره در رفتار و شخصیت ظاهریشان نیز دیده می‌شود یا نه. آیا این ویژگی صرفا ژنتیکی است؟ چه ویژگی ژنتیکی در من باعث می‌شود که ابهت را در چنین چهره‌هایی ببینم ؟

 

برعکسش هم اتفاق افتاده برام. یکی از مدیران ارشد شرکت هست که خیلی همه ازش حساب می‌برند و قاطعیت کاریش حرف می‌زنند. اولین باری که دیدمش، اصلا نمی‌توانستم تصور کنم که این قیافه مهربان و پدرانه چطور می‌تواند چنان کاراکتری داشته باشد که همه ازش بترسند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 8:14  توسط سعید میرزایی  | 

دیروز پریروزها، گذرم به پارک طالقانی افتاد. در حال راه رفتن سریع نگاهم به منظره درختهای پارک افتاد. ابهت خاص حاصل از حجم انبوه درختها، کوچکی آدم را به رخش می‌کشید. سبزی چند درخت پراکنده اولین قربانیان پاییز بودند. زردی برگهای این درختان در منظره سبز درختانی که هنوز سر تسلیم فرود نیاورده بودند، انسان را یاد نقاشیهای باب راس می‌انداخت. تو همین فکرها بودم که توجه به تأثیر این منظره روی خودم جلب شد. برایم جالب بود که این منظره من را یاد تابلوی نقاشی انداخت. علی القاعده تابلوی نقاشی را شبیه به صحنه‌های طبیعت می‌کشند که مجسم کننده طبیعتی باشد که انسان از آن فاصله گرفته است. این یعنی که یک مفهوم آشنایی در ذهن وجود دارد که تابلوی نقاشی قرار است یادآور آن باشد. من چقدر وضعم خراب است که با دیدن منظره طبیعی یاد تابلوی نقاشی می‌افتم و این یعنی اینکه تابلوی نقاشی تصویر ذهنی قویتری است. چقدر از اصل خودمان دور شده‌ایم. یعنی از اصل، اصلمان در حال تغییر است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:21  توسط سعید میرزایی  | 

خوبی کن در حالی که می‌دانی به تو بدی خواهند کرد. به بقیه کمک کن، در حالی که می‌دانی اگر تو نیاز به کمک داشته باشی، کسی به تو کمک نخواهد کرد. مهربانی کن در حالی که می دانی در پاسخ به تو ستم خواهند کرد.
این جملات از مادر ترزا، روحانی معروف هندی است. من این جملات را در کتاب «برای هر مشکلی راه حلی معنوی وجود دارد» اثر دکتر وین دایر خواندم.
این مسئله از دو بعد شخصی و اجتماعی قابل بررسی است.
از بعد شخصیِ، این طرز تفکر یک جورایی آدم را بیمه می‌کند. یعنی حسنش اینست که وقتی از پشت خنجر می‌خوریِِِ، لا اقل شوکه نمی‌شوی، یا حداقل به خودت می‌گویی خوب شد که من از قبل پیش‌بینی کرده بودم. البته خیلیها معتقدند که آینده از طرز تفکر و در نتیجه رفتار ما ساخته می‌شود. که این هم حرفی است.
ولی من به دلیل خودخواهیهای خاص خودم، ترجیح می‌دهم موضع خود را امن نگه دارم. وقتی به کسی هر کمکی که از دستم برمی‌آید انجام می‌دهم، با این اطمینان است که اگر من نیازمند این کمک باشم، همان فرد کمکم نخواهد کرد و به قول باز وین دایر، این معامله من با خدا یا جهان هستی است نه با کسی که به او کمک می‌کنم.
بعد شخصی مسئله به همین سادگی حل می‌شود ولی ابعاد اجتماعی یا بعد خارجی آن نیاز به تأمل بیشتری دارد. اول اینکه کسی که به این شکل فکر می‌کند چقدر می‌تواند دوام بیاورد و کی سر خورده و نادم خواهد شد ؟ مگر هر کسی چقدر وقت، پول و انرژی دارد که صرف بقیه کند و هیچ وقت انتظار برگشت آنها را نداشته باشد.
نکته دیگر، بازتابی است که کمکهای این چنینی در طرف مقابل یا در اجتماع ممکن است داشته باشند.
من معتقدم که این گونه کمکها، خیلی موقعها به ضرر مستقیم کمک گیرنده است. من چندین مورد را شاهد بوده‌ام که کمک گیرنده، به گرفتن کمک عادت کرده و انگیزه حرکت و تلاش از او سلب شده است.
بدترین ظلمی که در حق فقیر می‌توان کرد، اینست که او را به صدقه خواری عادت داد. همین طرز تفکر باعث شده که من عقیده‌ای به کمک کردن مستقیم نداشته باشم
کسانی که برای گرفتن کمک جلوی آدم را می‌گیرند، برای من مشکل بزرگی هستند. منظورم کسانی هستند که جلوی بیمارستانها یا در خیابان مشکلشان را مطرح می‌کنند. که مثلا زنم مریض است و در بیمارستان است و نیازمند فلان قدر پول. اوائل خیلی توجه نمی‌کردم و رد می‌شدم. بعد از مدتی دیدم وجدانم درد می‌کند. تصور اینکه پولی که برای من آن چنان چیز بزرگی نیست، می‌تواند زندگی کسی را متحول کند و من این کار را نکنم، دردناک بود. در دو سه مورد بعدی، پیگیر ماجرا شدم. به طرف گفتم که پول مشکلی نیست، ولی من پول را به تو نمی‌دهم بلکه به بیمارستان می‌دهم و این شماره تلفن. با مسئول شرکت تماس بگیر کارت را راه می‌اندازد. فکر کنم سه یا چهار مورد این طوری پیش آمد که از هیچ کدامشان خبری نشد. الان دوباره به روال سابقم برگشتم و سعی می‌کنم یک جوری با درد وجدان کنار بیایم.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:21  توسط سعید میرزایی  | 




God is in the details جمله معروف از «لودویگ وان در روهه» معمار آلمانی الاصل است. عبارت معروفتر وی Less is more است. او از این عبارات در بیان فلسفه معماری خاص خود استفاده کرده است.
من این جمله را از زبان Donal Trump میلیاردر آمریکایی در یکی از قسمتهای سریال واقعی دستیار (Apprentice) شنیدم و به نظرم جالب رسید.
توجه به جزئیات، بیش از آنکه در ظاهر می‌نماید، مهم است. مثلاً جزئیات رفتاری انسانها در برخورد با یکدیگر، را در نظر بگیرید. به عنوان مثال، در صحبت دو نفر با هم، اگر صحبتهای نفر اول برای نفر دوم جالب توجه باشد، به صورت ناخودآگاه، نفر دوم حرکات نفر اول را تقلید می‌کند. جزئیاتی مانند حالت چشمها، نوع لبخند، حرکات دست و بدن برای افرادی که عادت به بررسی این جزئیات دارند، می‌تواند بسیاری از اسرار طرف مقابل را افشا کند. افرادی را می‌شناسم که با یک صحبت چند دقیقه‌ای با کسی می‌توانند بسیاری از خصوصیات شخصیتی او را با دقت خوبی حدس بزنند. ذهن این افراد، در بررسی جزئیات رشد یافته و ناخودآگاه، جزئیات را مشاهده و تحلیل می‌کند.
به عنوان مثال دیگر، محصولات ساخت دست انسان است. مثلاًً محبوبیت بسیاری از انواع اتوموبیلها در قدرت موتور، ظاهر شیک و کلیاتی از این قبیل نیست. بلکه به دلیل جزئیاتی است که در طراحی آن به کار رفته است. دوستی داشتم که صاحب یک خودروی هوندا بود. در این نوع خودرو کنار پدال کلاچ محلی برای استراحت کف با و کاهش فاصله آن از کلاچ در نظر گرفته شده است. این نکته کوچک یکی از اولین مزایایی بود که این دوستم از اتوموبیلش برمی‌شمرد.
در هنر و موسیقی نیز، توجه به جزئیات قابل تأمل است. به نظر می‌رسد هرچه در جغرافیا به شرق و هرچه در زمان به عقب می‌رویم، توجه به جزئیات افزایش می‌یابد. مقایسه مینیاتور ایرانی و نقاشیهای چینی با نقاشی غربی، این نکته را روشن تر می‌کند. مقایسه کلیساهای سبک گوتیک با مساجد تقریبا هم عصر آن از این جهت جالب توجه است. کلیسای شهر کلن، ساختمانی مخوف، سیاه رنگ و بسیار بلند است. تا مدتهای مدید این ساختمان بلند ترین ساختمان دست بشر بوده. دیدن این بنا، عظمت و ابهت رابه رخ بیننده می‌کشد. ابهت و عظمتی که یادآور حال و هوای مذهبی قرون وسطای اروپاست. در حالیکه مسجد جامع اصفهان، ظرافت و دقت در جزئیات را به بیینده خود القاء می‌کند.







این تفاوت در محور زمان با تفاوت بیشتری نمایان است. نقاشیهای مدرن، کوبیسم، آبستره از دید ناظر غیر آشنا به نقاشی مانند من، تقریبا فاقد هرگونه جزئیاتی است. یا در موسیقیهای مدرن پاپ، قسمت عمده‌ای از حجم صدا با آکوردهای گوش‌ پر کن فاقد هر گونه جزئیاتی پر می‌شود. در کلیپهای تلوزیونی معمولاً بیش از چند ثانیه تصویری نمایش داده نمی‌شود و فرصت مشاهده جزئیات از تماشگر سلب می‌شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 1:31  توسط سعید میرزایی  | 




God is in the details جمله معروف از «لودویگ وان در روهه» معمار آلمانی الاصل است. عبارت معروفتر وی Less is more است. او از این عبارات در بیان فلسفه معماری خاص خود استفاده کرده است.
من این جمله را از زبان Donal Trump میلیاردر آمریکایی در یکی از قسمتهای سریال واقعی دستیار (Apprentice) شنیدم و به نظرم جالب رسید.
توجه به جزئیات، بیش از آنکه در ظاهر می‌نماید، مهم است. مثلاً جزئیات رفتاری انسانها در برخورد با یکدیگر، را در نظر بگیرید. به عنوان مثال، در صحبت دو نفر با هم، اگر صحبتهای نفر اول برای نفر دوم جالب توجه باشد، به صورت ناخودآگاه، نفر دوم حرکات نفر اول را تقلید می‌کند. جزئیاتی مانند حالت چشمها، نوع لبخند، حرکات دست و بدن برای افرادی که عادت به بررسی این جزئیات دارند، می‌تواند بسیاری از اسرار طرف مقابل را افشا کند. افرادی را می‌شناسم که با یک صحبت چند دقیقه‌ای با کسی می‌توانند بسیاری از خصوصیات شخصیتی او را با دقت خوبی حدس بزنند. ذهن این افراد، در بررسی جزئیات رشد یافته و ناخودآگاه، جزئیات را مشاهده و تحلیل می‌کند.
به عنوان مثال دیگر، محصولات ساخت دست انسان است. مثلاًً محبوبیت بسیاری از انواع اتوموبیلها در قدرت موتور، ظاهر شیک و کلیاتی از این قبیل نیست. بلکه به دلیل جزئیاتی است که در طراحی آن به کار رفته است. دوستی داشتم که صاحب یک خودروی هوندا بود. در این نوع خودرو کنار پدال کلاچ محلی برای استراحت کف با و کاهش فاصله آن از کلاچ در نظر گرفته شده است. این نکته کوچک یکی از اولین مزایایی بود که این دوستم از اتوموبیلش برمی‌شمرد.
در هنر و موسیقی نیز، توجه به جزئیات قابل تأمل است. به نظر می‌رسد هرچه در جغرافیا به شرق و هرچه در زمان به عقب می‌رویم، توجه به جزئیات افزایش می‌یابد. مقایسه مینیاتور ایرانی و نقاشیهای چینی با نقاشی غربی، این نکته را روشن تر می‌کند. مقایسه کلیساهای سبک گوتیک با مساجد تقریبا هم عصر آن از این جهت جالب توجه است. کلیسای شهر کلن، ساختمانی مخوف، سیاه رنگ و بسیار بلند است. تا مدتهای مدید این ساختمان بلند ترین ساختمان دست بشر بوده. دیدن این بنا، عظمت و ابهت رابه رخ بیننده می‌کشد. ابهت و عظمتی که یادآور حال و هوای مذهبی قرون وسطای اروپاست. در حالیکه مسجد جامع اصفهان، ظرافت و دقت در جزئیات را به بیینده خود القاء می‌کند.







این تفاوت در محور زمان با تفاوت بیشتری نمایان است. نقاشیهای مدرن، کوبیسم، آبستره از دید ناظر غیر آشنا به نقاشی مانند من، تقریبا فاقد هرگونه جزئیاتی است. یا در موسیقیهای مدرن پاپ، قسمت عمده‌ای از حجم صدا با آکوردهای گوش‌ پر کن فاقد هر گونه جزئیاتی پر می‌شود. در کلیپهای تلوزیونی معمولاً بیش از چند ثانیه تصویری نمایش داده نمی‌شود و فرصت مشاهده جزئیات از تماشگر سلب می‌شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:32  توسط سعید میرزایی  |