تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

پنج شنبه مطابق برنامه تلسکوپ رو کول کردیم و راه افتادیم. مشکل اول حمل و نقلش بود.

قبلش یک چشمی شش میلیمتری UltraWide خریدم به مبلغ پنجاه هزار تومن. با توجه به فاصله کانونی دویست میلیمتری تلسکوپ، بزرگنمایی ۲۰۰ رو می‌تونیم با این چشمی داشته باشیم. مشکل بعدی باطری لپ تاپ بود. یک اینورتر ساده سیصد واتی حدود سی دو دو هزار تومن قیمت داشت که فعلا از خیرش گذشتم.

 جعبه خودش توی صندوق عقب جا نمی‌شه و تنها روی صندلی عقب جا می‌گیره که در این حالت کس دیگه‌ای نمی‌تونه روی صندلهای عقب بشینه. در نهایت با گذشت از خیر جعبه مقوایی و حجیم خودش، تلسکوپ را لحاف پیچ کردیم و در صندوق عقب یک جوری جاش دادیم.

تو جاده قم، توی بیابون کنار یکی از ای مراکز بین راهی وایسادیم. ستاره‌ها اون طور که وسط کویر هستند نبودند ولی به اندازه‌ای که خوراک برای رصد داشته باشیم، ستاره تو آسمون بود.

اولین چیزی که رصد کریم، سیاره مشتری به همراه چهار قمرش بود. مثل زحل نبود ولی خیلی خوشگل بود. سه ردیف از خطهای روی سیاره قابل تفکیک بود.

چیز دیگه‌ای که دیدیم، خوشه پروین بود که البته برای رصد احتیاجی به تلسکوپ نداره. یعنی تلسکوپ تو کوچکترین بزرگنمایی اش میره بین فضای سیارات و نمیشه باهاش طرح کلی زیبای خوشه پروین رو دید.

بعدش سعی کردیم که کهشکشانهای M31  و M32 رو توی صورت فلکی آندرو مدا پیدا کنم. که دیگه حوالی ساعت یازده شب شده بود و صورت فلکی آندرومدا درست بالای سرمون بود. با توجه به اینکه توان مانور دادن تلسکوپ تو این زاویه خیلی کمه و باید لا به لای سیارات به دقت دنبالش گشت، موفق به پیدا کردنش نشدیم و موند برای دفعه بعد.

بچه‌ها هم یک کم نگاه کردن ولی فکر کنم که چیز زیادی دستگیرشون نشد. بیشترش رو خواب بودن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:11  توسط سعید میرزایی  | 

خدا بخواهد، فردا پس فردا، تلسکوپم عیال رو کول می‌کنیم و میریم یکی از بیابونهای اطراف، ستاره بینی. فقط یک فکری باید به حال باربند برای حمل تلسکوپ و باطری لپ تاپ بکنم. اگه کسی پایه است، بسم ا...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:4  توسط سعید میرزایی  | 

/* /*]]>*/ چند روز پیش از ونک می‌خواستم برم پونک. جدیدا خطیها از تاکسی به ون تبدیل شدن. از سوار شدن تو ون اکراه دارم. جاش خیلی تنگه و برای سوار و پیاده شدن هر کسی، کلی آدم باید پیاده و سوار شوند. ولی خوب چاره‌ دیگه‌ای هم نبود. ناچار سوار شدم. اولین نکته‌ای که توجهم رو به خودش جلب کرد، سیستم صوتی ماشین بود. یک ضبط از اینهایی  که صفحه بزرگی دارند که می‌تونه فیلم پخش کنه و به احتمال زیاد قابلیت پخش DVD رو هم داره. معمولا تو  تاکسیها و ونها از این چیزها پیدا نمی‌شه. قیمت اون ضبط باید چیزی حدود نیم میلیون تومان باشه. برام جالب بود که طرف برای ماشین کارش اینقدر هزینه کرده. به زودی ماشین پر شد و راه افتاد. همین که افتاد تو اتوبان همت، یک آقایی نسبتا مسن، منتظر تاکسی ایستاده بود. ونها معمولا خارج از ظرفیتشون مسافر سوار نمی‌کنند. برای اینکه جا نداره. راننده ایستاد و از مسافر پرسید که کجا می‌ره. مسافر هم  شهرک غرب رو به عنوان مسیر بعدی عنوان کرد. راننده در رو باز کرد و مسافر رو روی جلوپایی نفر اول نشوند و به مسیرش ادامه داد. پیرمرد یک سیفون دستشویی دستش بود و از اینکه جنسی را که چند وقت پیش دو هزار تومن قیمت بوده، الان خریده هشت هزار تومن، خیلی شاکی. به ایستگاه قبل از شهرک غرب که رسید، مسافر رو پیاده کرد و گفت که اونجا ماشین گیرت نمی‌اومد. از اینجا ماشین بگیر و برو. کرایه مسافر رو هم قبول نکرد. گفت که این یک ذره چیزی نبود که. بعد از اینکه مسافر پیاده شده، از نفری که به علت نشستن پیرمرد، جاش کمی تنگ شده بود، معذرت خواهی کرد. موقع پیاده شدن هم  از صندلیش  پیاده شد، اومد دم در وایساد که کرایه مسافرها را راحت تر بتونه حساب کنه و مسافرها خیلی به دردسر نیفتند. خلاصه اون روز، از اینکه هنوز یک همچین آدمهایی پیدا می‌شن، خیلی خوشحال شدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:58  توسط سعید میرزایی  | 

تو هفته گذشته به خاطر کاری مجبور شدم سه بار به برم تجریش. دو  بار از این سه بار مورد مصاحبه قرار گرفتم. بار اول، هفته گذشته در مورد ضرب المثل از اطلاعاتم استفاده شد و ضرب المثل طلایی «مرغ همسایه غازه» رو مورد تحلیل و بررسی قرار دادم. دیروز هم طی یک دکوپاژ کامل، در مورد شیوه‌های نوین و الکترونیکی تبلیغات انتخاباتی برای شبکه ششم نظر دادم. چه خبره اون طرفا ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:41  توسط سعید میرزایی  | 

چند شب پیشها، تلسکوپ را کشون کشون بردیم به پشت بام. یک بار دیگه، از محضر حضرت ماه حظ وافربردیم. یک کم هم این ور و اونور را نگاه کردیم تا اینکه نرم افزار Starry Night مون نصب شد و سعادت دیدن هیجان انگیز ترین منظره آسمانی که فکر کنم با این تلسکوپ بشه دید نصیبمون شد. سیاره زحل خیلی زیباست. این سیاره در آسمان شب بسیار پر نور است. حلقه دورش کاملا مشخصه و اگر کسی چشم و چال درست و حسابی داشته باشه، سایه حلقه رو سیاره هم ممکنه بتونه ببینه.سه تا ماهش را هم دیدیم که البته هنوز مطمئن نیستم اسماشون چیه.

چیز دیگه‌ای که خیلی جالب بود، ستاره دو تایی، شونه راست صورت فلکی جبار بود. با چشم یک ستاره دیده می‌شه ولی با تلسکوپ، میشه دو تا ستاره رو از هم تفکیک کرد.

فکر کنم سیارات دیگر رو هم بشه از تو شهر رصد کرد. ولی در مجموع تعداد کمی ستاره تو شهر قابل مشاهده است و به همین دلیل صورتهای فلکی قابل تشخیص نیستند. به زودی باید یک برنامه رصد خارج از شهر ترتیب بدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:53  توسط سعید میرزایی  | 

نصفه شب دیشب، وقتی به خودم اومدم که از خواب پریده بودم و همینطور که داشتم نمی‌دونم چرا طرف آشپزخانه می‌دویدم، به زور سعی می‌کردم نفس بکشم. فکر کنم ده ثانیه‌ای طول کشید تا نفس کشیدنم به حالت عادی برگشت. فکرم که سر جاش اومد، فهمیدم که شاید به دلیل شامی که خورده بودم، ترش کرده بودم و موقع خواب، محتویات اسیدی معده‌ام بالا اومده بود. در حالت عادی اتفاقی نمی‌افتد ولی چون خواب بودم، این مایعات به مجاری تنفسیم راه پیدا کرده بودند. به محض اینکه به حالت خفگی رسیده بودم،بیدار شده بودم و نا خودآگاه به تقلا برای زنده ماندن افتاده بودم. خیلی خودم را نزدیک به مرگ حس کردم. شاید اگر ۲۰ ثانیه دیرتر بیدار می‌شدم، یا تلاش برای نفس کشیدنم کمی دیرتر به نتیجه می‌رسید، امروز صبح را دیگه نمی‌دیدم و لابد الان مراسم تدفین و خاک سپاریم هم تمام شده بود و ملت تو راه برگشت به خونشون بودن.

فقط ۲۰ ثانیه، چقدر به مرگز نزدیکیم همه !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:36  توسط سعید میرزایی  | 

سرم سوت می‌کشد. سوتی با فرکانس بالا. شبیه به سوت «های ولتاژ» تلوزیون. اولها شک کردم که به خاطر حساسیت بالای گوش من به صداهای فرکانس بالا است. من صدای سوت تلوزیونهای لامپی را که معمولا هیچ کس نمی‌شنودشان، می‌شنوم. ولی با تکرار شنیدم سوت در محلهای عاری از تکنولوژی متقاعد شدم که سوت منشاء خارجی ندارد. پس احتمالاً یا مشکل دستگاه شنوایی است یا مشکل دستگاه عصبی. به نظرم می‌رسد که حالت دوم باشد. به نظرم این قدر مهم نیست که برای در آوردن ته و توی جریان، خودم را تو مطب دکترها سرگردان کنم.

حس جالبی است. من صدایی می‌شنوم که وجود خارجی ندارد. صدا صرفاً  در مغز من است که وجود دارد. صدایی که تنها من می‌توانم بشنوم. متعلق به من است. یادم نیست که از کی این صدا را می‌شنیده‌ام. می‌دانم خیلی وقت است. اگر عادت به توییت کردن یا نوشتن خاطراتم داشتم، شاید الان می‌توانستم با مراجعه به مستندات، جواب این پرسشم را بدانم.

خوبیش اینه که اذیتم نمی‌کنه. کاری به کارم نداره. غیر از وقتی که همه جا ساکته نمی‌شنومش.  شاید بهش عادت کردم. شاید اگر یک دفعه از همین امروز مجبور به شنیدن این صدایی که هیچ جوری نمی‌تونم قطعش کنم بشم، دیوانه شم.

سایتهای پزشکی می‌گویند که درصد زیادی از مردم این مشکل را دارم. در حدود دو درصد از از آدمها، این قدر جدی می‌شه که به زندگی عادیشان لطمه وارد می‌کند. به مرور با افزایش سن، مشکل شکل حادتری به خود می‌گیرد.ا باید یک فکری به حال پیریهام بکنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:44  توسط سعید میرزایی  | 

حوالی ظهر بود و در اتوبان همت تو لاین سمت چپ (لاین سرعت) در حال رانندگی بودم. سرعتم حدود هفتاد هشتاد کیلومتر در ساعت بود و بیش از دو سه متری با ماشین جلویی فاصله نداشتم. طبق معمول تو افکار خودم بودم که ماشین جلویی، به اضطرار توقف ماشین جلوییش، زد رو ترمز. تحلیلهایی که مغز من در چند ثانیه بعدی برای تصمیم‌گیری انجام داد، بعداً برایم جالب شد. علی‌القاعده من هم باید می‌زدم روی ترمز. فاصله با ماشین جلویی با توجه به سرعتم قدری بود که می‌دانستم اگر ترمز کنم، با هاش برخورد نمی‌کنم ولی مطمئن نبودم که ماشین عقبی می‌تونه به موقع توقف کنه و به من نزنه.برای همین، تو آینه وسط، نگاهی به عقب ماشین انداختم و دود سفید رنگی که از لاستیک پیکان سفید عقبی دیدم، توجهم را جلب کرد. این یعنی که ماشین عقبی از توی شیشه ماشین من، توقف ماشین جلویی را دیده بود و ترمز کرده بود. لاستیکش هم دود می‌کرد، این هم یعنی این که لاستیکش قفل کرده بود و در نتیجه اصطکاکش با سطح جاده خیلی کم بود و با توجه به نوع ماشین که انتظار ترمز قابل اطمینانی ازش نمی‌رفت، حتماً اگر من ترمز ناگهانی می‌کردم، از عقب این بنده خدا به من می‌زد. خوب بهتر از این بود که من به ماشین جلویی بزنم، چون در این صورت، ماشین عقبی مقصر شناخته می‌شد و باید خسارت من رو می‌داد. در همین اثنا، نگاهی به سمت راست انداختم، دیدم که تو اون لاین با فاصله مناسبی از عقب و جلو ماشین‌ نیست و ممکنه بتونم با یک حرکت سریع فرمون، خودم رو و اون لاین بندازم و خط ترمز خودم را اونجا طی کنم.

همه این تحلیلها بدون اینکه خود آگاه من درگیر شده باشد، در زمانی کمتر از یک ثانیه در ذهن ناخود آگاه من انجام شد. در این مرحله بود که تصمیم در ذهن من ساخته شده بود و این نتیجه آخر را اجرا کردم. ماشین میلیمتری از کنار ماشین جلویی که ترمزش داشت می‌کشید رد شد و به لاین وسط رسید و با یک خط ترمز کوتاه متوقف شد. همین طوری منگ مونده بودم که چه خبر شده، من کیم و این جا کجاست، که ماشین پشت سری من که دیگه الان دوباره راه افتاده بود، از سمت چپ من رد شد و گفت: آقا دمت گرم. ماشین پشت سریش هم که رد می‌شد یک همچین چیزی گفت.

من هم تازه داشتم سر در می‌آوردم که چی شده. بعداً یک کم به این مسئله فکر کردم که مغز آدم، چقدر ساختار قوی و پیچیده‌ای دارد و چه تحلیلهای سختی را در زمان غیر قابل باور کوتاهی می‌تونه انجام بده. چی میشه که در زندگی روزمره این قدرت تحلیل خودش را به کار نمی‌گیره. شاید ما از ایام طفولیت یاد می‌گیریم که چطور تواناییهای بالقوه مغزمون را مهار کنیم و نذاریم که در زندگی روزمره خودشون را نشان بدن. دکتر وین دایر در یک سخنرانی، فکر کنم برای یک جمع از هومیوپاتیست‌ها، خاطره‌ای نقل می‌کند. یکبار در ایام جوانی اش به یکی از روستاهای دور دست و بدوی نمی‌دانم کجا رفته بوده. یک بابایی دم چادر نشسته بوده و بد جوری تو فکر بوده. از یکی از محلیهای می‌پرسه که این بابا چیکاره است. بهش می‌گن، باران‌سازه. آدمیه که می‌تونه بارون بیاره. تو اون قبایل آدمهای وجودداشتن به اسم کاهونا (کتاب صوتی بود و من دیکته دقیقش رو نمی‌دونم). اینها کاهونها، آدمهایی با قابلیتهای خارق‌العاده هستند. این آدمها با توجه خاصی از بچگی بزرگ می‌شن. اینها از بچگی با مفهوم نتوانستن آشنا نیستند. نمی‌دانند که می‌توانند نتوانند. وقتی بزرگ می‌شن، ساختار مغزیشون طوری شکل گرفته که قدرت انجام کارهایی را دارند که در بقیه آدمها در سیر تکامل اجتماعی سرکوب شده.

جالبه نه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:14  توسط سعید میرزایی  | 

طرح زوج و فرد تازه شروع بود. مجبور بودم که ماشین رو چند صد متری دورتر از محل کارم، در مرز طرح زوج و فرد پارک کنم. هدفون تو گوشم بود و داشتم یک کتاب صوتی گوش میکردم. مجبور شدم برای مامور پلیس توضیح بدم که من اینجا می خواهم پارک کنم و نمی خواهم برم تو طرح. جوان بود. توجه پلیس به هدفون تو گوشم جلب شد. پرسید چی داری گوش میدی. من هم در استفاده بهینه از وقت و گوش کردن کتاب در ماشین داد سخن سر دادم و یک دو تا آدرس اینترنت هم برای دانلود کتاب صوتی. کلی کار فرهنگی

عصر که اومدم، دیدم شیشه ماشینم خورد شده. در مخفی کننده ضبط ماشین باز نشده، داشبورد باز شده و هیچ چیزی هم کم نشده.

امان از این شیشه ماشین، وقتی که خورد میشه بد جوری ریز می شه و همه ماشین رو پر می کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:41  توسط سعید میرزایی  | 

از در اصلی که میری تو، دست راستت دفتر مرکزه.

دم در ورودی دفتر مرکز، خانواد‌ه‌ای رو می‌بینی که یک چادر رو به عنوان زیر انداز زمین انداختن. تعجب می‌کنی که اینها اینجا چیکار می‌کنن.

 مستقیم روبروی در ورودی، دفتر کمکهای مردمیه، سمت راست دفتر هیئت امنای مرکزه و دست چت دفتر مددکاری. اتاقها وضعیت ظاهری متوسطی دارن. اتاق هیئت امنا یک کم مرتب تره. میری تو دفتر مددکاری. مددکار نیست. یکی دو دقیقه بعد، خانمی حدود ۳۵ ساله، میاد تو. ازش خواهش می‌کنی که مرکز را نشانت بده. اول توجهت به دوربین عکاسی تو دستت جلب می‌شه. مطمئنش می‌کنی که قصد عکس گرفتن نداری و دوربین را یک جایی می‌گذاری. تو راه برات کمی توضیح میده: «اینجا تقریباً چهارصد نفر معلولهای ذهنی و حرکتی نگهداری می شن. سیصد و خورده‌ای دختر هستند و بقیه پسر. مرکز از اول برای نگهداری دختران ایجاد شده بود ولی مدتی پسرها را هم گرفتن. بچه‌های از ده دوازده ساله داریم تا چهل ساله». حالا دیگه رسیدی به محل نگهداری پسرها. از فضایی که می‌بینی جا می‌خوری. راهروهایی که به نظر میرسه حدود بیست سالیه که رنگ نشده. هوا گرفته و سنگینه و بوی خاصی مثل بوی تعفن فضا را پر کرده. دو تا سالن هر کدوم با بیست سی تا تخت یک خانمی هم با روپوش سفید پشت صندلیش نشسته . سر و صدای خاصی نیست. همه تو تختهای خودشون آرام نشستن. بعضیهاشون با نگاههای بی عمقشون نگاهت می‌کنن. یکیشون که بنظر حدود ۳۰ ساله به نظر میاد، شلوار پاش نیست، از سالن که رد می‌شی، از پنچره بعدی می‌بینی که رو تختش ایستاده. سر یکیشون طوری رو تخته که انگار بدنش زیر تخته. یک کمی حالت بد می‌شه.

مددکار توضیحاتش را ادامه می‌ده: « اینکه می‌بینی خلوته، بعضیهاشون عید را رفتن خونه. اکثرا خانواده‌ها بچه‌هاشون را فراموش کردن و با اصرار ما گاهگهای یک سری می‌زنن. عمده خانواده از خانواده‌های ضعیف هستند و توان پرداخت چندانی ندارن. با اصرار ماهی چهار پنج تومن میدن. دولت هیچ کمکی به ما نمیکنه و مرکز صد در صد با کمکهای مردمی اداره می‌شه. اینکه می‌بینی بعضیها دستاشون بسته است، به خاطر اینه که به خودشون آسیب می‌رسونن. بعضیهاشون همه مدفوع خودشون را میخورن.»

الان رسیدی به محل نگهداری دخترها، خانم سرپرست این قسمت میگه که دخترها دارن حموم می‌رن و امکان بازدید وجود نداره.

توضیحات آخر خانم مددکار رو میشنوی: «اینجا هم معلول جسمی داریم هم ذهنی جسمی. ذهنیها خودشون راحتن، هیچی نمی‌فهمن. همه سرپرستها  چه برای دخترها و چه برای پسرها خانم هستند و این کار را به خصوص برای پسرها سخت می‌کنه.»

ازش می‌پرسی که اینها تا آخر عمرشون اینجان. جواب میشنوی که: « تو این مدتی که من اینجا هستم یادم نمی‌آید کسی ترخیص شده باشه.»

ازش خداحافظی می‌کنی و از در مرکز بیرون می‌آیی. خدا رو شکر می‌کنی که زن و بچه‌ات باهات تو نیومدن و دم در منتظر موندن.  برات تعریف می‌کنن که خانواده‌ای که اول دیده‌ بودی، اومده بودن که دخترشون را که تو این مرکز زندگی می‌کنه ببینن و الان هم رفتن، خیلی ساده. با خودت فکر می‌کنی با چیزی که انتظار داشتی ببینی خیلی فرق داشته.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:10  توسط سعید میرزایی  | 

چند روز پیش، شنیدم یکی از دوستان زمان دانشگاهم که چند سالی است در فرنگ زندگی می کند، ایران است. چند ساعتی را با هم گذراندیم و کلی یاد قدیمها کردیم.

نکته وبلاگیش پسرش بود. پسرش رو هم با خودش آورده بود. یک پسر هم سن و سال پسر خودم، خوشگل و بامزه.  این دوست ما یکی دو بار مجبور شد که به بچه اش یک تذکراتی بده. که مثلا وقتی اینها هم اومدن خونه ما، تو هم باید بهشون اسباب بازیهات و بدی و از این حرفها. و اگه فلان کارو نکنی باید بری شزوکلم (به کسر شین، ز مشدد و فتح کاف و میم ساکن). چیزی تو مایه های لولو خورخوره خودمان.

بعد از اتمام نصیحت، از این دوستمان پرسیدم که این شزوکلم چه جور غولیه و تو کدوم تاریکی زندگی می کنه. دوستم توضیح داد که شزوکلم معادل انگلیسی (Calm Chair) لابد به فرانسه است. برای بچه ها توی مهد کودک یک صندلی خاص گذاشتند، هر وقت بچه های شیطونی می کنه و نیاز به تنبیه داره، از این صندلی استفاده می کنند. یعنی بچه باید بره رو صندلی و چند دقیقه ای نسبت به کاری که کرده فکر کنه و مثلا بعدش بیاد معذرت خواهی کنه. البته یک جستجوی مختصر نشان میده که هدف از این صندلی تنبیه نیست، بلکه پیشگیری از شیطنتهای آینده از طریق وادار کردن بچه به فکر کردنه. این صندلی به عنوان مفهومی برای بچه ها جا افتاده و در خانه نیز ارجاع به این صندلی به معنی دعوت به تفکر تلقی می شود.

داشتم با خودم فکر می کردم که از بچه ها گذشته، آدم بزرگا چقدر به این صندلی، چقدر به تفکر، چقدر به آرامش احتیاج دارن. کاش یک شزوکلم مخصوص آدم بزرگا هم بود، سر کار، تو خونه، تو خیابون. ساعتی کرایه هم می دادن می ارزید. من که مشتریش می شدم. فکر کنم هر کسی حق داشته باشه، هفته ای یک ساعت، به دور از همه مسئولیتهای کاری، خانوادگی و اجتماعیش، به دور از سر و صدای رادیو، تلویزیون، به دور از کامپیوتر، به دور از سر و صدای ماشین، در تاریکی بشینه و فکر نکنه. یا مثلا به طبیعت فکر کنه، به خدا، به آینده

فکر کنم این وین دایر زیادی روم تاثیر گذاشته، باید مواظب خودم باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 7:34  توسط سعید میرزایی  | 

یکی دو هفته پیش در سالن اجلاس سران، کنفرانس مدیریت برگزار شد. این کنفرانس به همت دکتر مشایخی برگزار شد. یکی از سخنرانان این کنفرانس آقایی بود به اسم جرج در مورد باند احساسی بین همکاران. وسط جلسه جرج از حاضرین پرسید که کی تو این جمع دختر داره. نصف جمعیت دستشون را بالا گرفتند. پرسید کیا دو دختر دارند، عده کمتری دستشان را بالا گرفتند. همین طور رفت بالا تا با تعجب زیاد به یک نفر که ۵ دختر داشت رسید. با هیجان رفت و با پدر دخترها دست داد و بهش تبریک گفت.

بعد از اینکه همه این بازیها را درآورد، به پدر دخترها گفت، بهتان تبریک می‌گم، شما عمر طولانی خواهید داشت. حرف حسابش هم این بود که پدرانی که دختر دارند، به دلیل اینکه ارتباط احساسی بیشتری دارند، به طور متوسط عمر طولانی تری خواهند داشت. فکر کنم ارتباط ترجمه خوبی نباشد، جرج از کلمه Bond استفاده می‌کرد.

جالب بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:20  توسط سعید میرزایی  | 

یوسف
چند روز پیش از این به سمیناری دعوت شدم. در لیست برگزار کنندگان سمینار، چشمم به نام یکی از دوستان زمان دانشگاهم خورد. شهاب جوانمردی. ده یازده سالی است که ندیده‌ام اش. بعد از اینکه برای صحبت پشت تریبون رفت، یک ده دقیقه‌ای طول کشید تا بتوانم چهره‌اش را با چیزی که از او در ذهن داشتم تطبیق دهم.
ولی نامرد او بی آن که بداند مرا شناخت. با این که بعضی وقتها که خودم عکسهای زمان دانشگاهم را نگاه می‌کنم خودم را نمی‌شناسنم.
بعد که فکر می‌کنی می‌بینی که از آن زمان یک سوم از عمرت گذشته است. دخترم امسال به مدرسه می‌رود. نمی‌دانم چرا احساس پیری می‌کنم. روزی که به نشانه‌هایی که گذران چهار پنجم عمرم را نشان می‌دهند بر بخورم چه حسی خواهم داشت.
فکر کنم شب همان سمینار بود که بعد از سالها سوره یوسف را یکبار دیگر خواندم. چقدر دور شده‌ام. شاید تنها ربطش احساسی خوبی است که از آن دوره از زندگیم دارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:23  توسط سعید میرزایی  | 

یکی از معروفترین کتابهای جرج ارول، کتاب ۱۹۸۴ است. این کتاب در سال ۱۹۴۹ نوشته شده است. در ۱۹۸۴، حکومتی توتالیترین به تصویر کشیده شده که با استفاده از تکنولوژی روز، افکار تک تک افراد جامعه را کنترل می‌کند. سرکرده این حکومت که Big Brother نامیده می‌شود، شباهت زیادی به استالین دارد و کلا فضای کتاب استعاره‌ای از شوروی وقت است.

وزارت حقیقت Ministry of truth با استفاده از ابزاری به نام TeleScreen که در همه میدانها و خانه‌ها کار گذاشته شده، سخنرانیهای برادر بزرگ را در حجم زیاد پخش می‌کند. تله اسکرین دو طرفه است و کارکنان وزارت حقیقت، با کنترل کردن اتفاقی تله اسکرینها زندگی خصوصی مردم را نیز کنترل می‌کنند.

این کتاب به همراه کتاب نامی دیگر این نویسنده با نام قلعه حیوانات در شوروی مدت مدیدی ممنوع بوده‌اند.

نکته جالب قضیه اینجاست، که تلوزیون به صورت تجاری حوالی سالهای ۱۹۴۰ به بازار معرفی شد و طبعاً چند سالی طول کشیده است که همه گیر شود. بعید به نظر می‌رسد، که کارکردی که ما اکنون از تلوزیون می‌شناسیم، در آن زمان نیز حاکم بوده باشد . پیش‌بینی نویسنده از این که این ابزار چه می‌تواند بر سر نوع بشر بیاورد، حاکی از نبوغ اوست.

جایگاهی که تلویزیون در اجتماع پیدا کرده، بسیار جالب توجه است. من خانواده‌ای را می‌شناسم که دغدغه تهیه شام ساده شب را به معنای واقعی کلمه و بدون اغراق دارند، ولی اولین نگرانیشان تبدیل تلوزیون سیاه و سفید ۱۴ اینچی شان به یک تلوزیون رنگی با همان ابعاد است.

با کمی دقت در نحوه استفاده از این وسیله در اطرافیان، این نکته مشخص می‌شود که تلوزیون به طور معمول روشن است، صرفنظر از اینکه برنامه خاصی دارد یا ندارد. اولین تهدید، گرفتن وقت تفکر و تعمق است. دیگر شما نیستید که باید به چیزی فکر کنید. فضای خانه شما با چیزی پر می‌شود که از طریق دستگاه تلوزیون به آن تزریق می‌شود. این طور می‌شود که انسان مدرن، انسانی سطحی است که وقت تعمق ندارد و مختصر وقتی که برایش باقی می‌ماند، با ابزارهایی مثل تلوزیون به صورت از پیش برنامه‌ریزی شده پر می‌شود.

گاهی وقتی که تاریخ می‌خوانم از این تعجب می‌کنم که قبل از انقلاب صنعتی و اختراع ماشین بخار، بشر در مدت هزاران سال، پیشرفت قابل ملاحظه‌ای از نظر تکنیکی نکرده است. در بازدید از موزه آبگینه ظرفهایی را از دو هزار سال پیش می‌توانید ببینید که اگر سالم بودند، از دیدن آن در بلور فروشیهای سطح شهر تعجب نمی‌کردید. ستونهای تخت جمشید را بعید می‌دانم اگر زمان قاجار بدون جرثقیل می‌توانستند در محل خود نصب کنند. این به جای خود، ولی بدتر از آن به نظر می‌رسد که بشر در بسیاری از زمینه‌ها پس رفت قابل ملاحظه‌ای کرده است. چرا بعد از ۷۰۰ سال، حافظ دیگری ظهور نکرده است. آیا به دلیل کاهش سطح تفکر انسان مدرن نیست.

نکته دیگر برنامه ریزی گروهی انسانها از طریق تلوزیون است، تلوزیون از رنگ لباس و اصطلاحات کوچه بازاری گرفته تا عقاید مذهبی و سیاسی مردم را تعیین می‌کند. معلوم می‌کند که مردم باید چه بخورند، چه بنوشند وقت خود را چطور بگذارنند و هزار چیز دیگر. به این ترتیب فردیت انسانها کمرنگ تر شده و مردم مطابق قالبهای از پیش تعیین شده موسسات اقتصادی و سیاسی قالب بندی می‌شوند.

انبوهی اطلاعات، نیز مشکلی است که در چند ساله گذشته به تله اسکرین قصه ما اضافه شده. پیشرفت مخابرات ماهواره‌ای و تعداد چند هزار تایی کانالهایی که از طریق این رسانه در دسترس قرار گرفته، قوزی بالای قوز قبلی اضافه کرده است. قسمت عمده‌ای از همان وقت نداشته، به جای تماشای برنامه به تورق کانالهای تلوزیون با چند ثانیه تأمل روی هر کانال می‌گذرد.

از دوستانم دو نفر را می‌شناسم که عطای تله‌ اسکرین را به لقایش بخشیده‌اند (یا لقایش را به عطایش)، و از خیر داشتن این دستگاه در منزل گذشته‌اند. یکی از دو شریف، در عوض هر کتابی را که من می‌شناسم و دوست داشتم خوانده باشم خوانده است. فکر کنم معامله خوبی کرده.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط سعید میرزایی  | 

یکی از دوستانم که در استرالیا زندگی می‌کند، چند وقت پیش برای مدتی به تهران آمده بود و در این مدت توانست یکی از عادتهای مضرش را به من هم تسری بدهد. مواظب باشید، شما نگیرید.

یکی از آفات مدرنیته، افزایش سرعت زندگی و به تبع آن کاهش عمق آن است. متوسط زمانی که عموم مردم صرف موسیقی یا کتاب خواندن می‌کنند، روز به روز در حال کاهش است. پیدا کردن راههایی برای مقابله با این بحران، می‌تواند تأثیر قابل ملاحظ‌ه‌ای در کیفیت زندگی داشته باشد. خاموش کردن تلوزیون یکی از این راهها است که شاید بعداً یک پستی راجع بهش بنویسم. دیگر از این راهها گوش کردن به محتویات صوتی و به طور خاص کتاب صوتی است.

با خرید یک mp3 player ارزان قیمت و نوار کاست تبدیل، توانستم با کیفیتی نه زیاد خوب ولی قابل فهم، کتابها را در ماشین گوش کنم و به این ترتیب حداقل روزی یک ساعت از وقتم را زنده کنم.

کتابهای صوتی گویا درآن سوی آبها طرفداران خاص خود را دارد. کتابهای روز و مطرح توسط گویندگان حرفه‌ای با کیفیتی عالی با قیمتی کمی کمتر از نسخه چاپی کتاب به فروش می‌رسند.

به عنوان مثال کتاب «رمز داوینچی» را بعد از دیدن فیلمش گوش کردم. شاید به جرأت بتوانم بگوم، که گوینده کتاب با تغییر صدا و لحن برای پرسوناژهای مختلف، به مراتب درک بصری بیشتری را نسبت به فیلم ایجاد می‌کرد. من اصلاً نمی‌توانم گوش کردن به این کتاب را با تماشای فیلم آن مقایسه کنم.

کتابها را به وفور می‌توان از طریق نرم‌افزارهای تشریک فایل دراینترنت پیدا کرد. یا دقیقتر بگویم دزدید.

متأسفانه در زمینه کتابهای فارسی، وضعیت به این خوبی نیست. الطاف یکی از دوستانم باعث شد که بتوانم به چندین کتاب که توسط موسسه‌ای که برای نابینایان کتاب می‌خواند دسترسی پیدا کنم.ه متأسفانه عموماً این کتابها کیفیت قابل قبولی نداشتند.

:کتابهای زیر فهرستی از کتابهایی است که در این دو سه ماه توانستم بخوانم


Losing My Virginity, Richard Branson

Davinci Code, Dan Brown

There is a spiritual solution to every problem, Dr. Wein Dier

Getting things done fast, David Allen

Darwin, Darwinism, and the Modern World, Prof. Sengoopta

The last Question, Isaac Asimov

A short history of nearly everything, Bill Bryson

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:36  توسط سعید میرزایی  |