تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

به تازگی کتاب «وقتی نیچه گریست» رو خوندم. اسم انگلیسی کتاب “When Nietzsche Wept” است. محشره ! خیلی عالیه. کتاب، هدیه روز تولدم از طرف برادرم بود. تو این کتاب، در قالب یک داستان تخیلی بسیاری از تفکرات فلسفی نیچه  و اصول روان درمانی فروید تبیین میشه. برخی از واقعیتهای تاریخی و نامه های رد و بدل شده واقعی بین شخصیتهای واقعی در خط سیر تخیلی داستان استفاده شده.

داستان از جایی شروع میشه که زن جوان و زیبایی از دکتر بایر که از دکترهای معروف شهر وینه می خواهد که دوست فیلسوفش رو که قصد  خودکشی داره معالجه کنه. دوست فیلسوف که همون نیچه خودمونه، اما علاقه ای به معالجه شدن نداره. با ترفندی به بهانه معالجه مشکلات فیزیکی، نیچه رو به مطب می کشونن. اما فیلسوف باهوش دم به تله نمی ده تا جاییکه دکتر بایر از نیچه می خواهد که جاشون رو عوض کنن و نیچه مشکلات روانی بایر رو حل کنه. فروید که دوست خانوادگی و شاگرد بایره هم  از دور دستی بر آتش داره و در مقاطع مختلف اظهار نظر می کنه.

این کتاب برای کسایی که به فلسفه و روانشناسی علاقندن، به شدت توصیه میشه.

الان کتاب «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولتی» رو دست گرفتم. اگه چیز جالبی بود یک پست‏ راجع بهش می­نویسم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:18  توسط سعید میرزایی  | 


همین الان کتاب کلمات (Les Mots) نوشته ژان پل سارتر را تمام کردم. این کتاب را نویسنده در حوالی شصت سالی نوشته. کتاب در مورد ده سال اول زندگی نویسنده، فامیل پدری و مادری‌اش، کتابهایی که می‌خوانده، تخلیات و بازیهایی که داشته.

من نمی‌دونم که این همه چیز را از ده سالگیش چطوری یادش مونده. خیلی با کتاب حال نکردم.

 

چند وقت پیش هم بالاخره تهوع (La Nausee) رو خوندم. کتاب شاخص و معروفش که به خاطرش جایزه نوبل گرفته. یکی دو بار قبل سالها پیش، سعی کرده بودم که بخونمش ولی نتونسته بودم بیشتر از چند صفحه‌اش را بخوانم. این بار با هر زحمتی بود تا آخرش رو خوندم. از این کتاب به عنوان مانیفست اگزیستانسیالیسم نام برده شده. من که نفهمیدم چیش تو اون زمانها اینقدر جالب بوده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 18:42  توسط سعید میرزایی  | 

دفترچه خاطرات و فراموشی، اثر محمد قائد، از بعضی از جهات کتاب خاصی است.

اول اینکه کتاب، مجموعه ایست از مقالات مختلف در زمینه‌های اجتماعی که بعضیشون قبلا در روزنامه‌ها یا مجلات چاپ شده‌اند. خمیر مایه بعضی از مقالات، چیزهاییه که شاید قبلاً رد پاشون تو ذهن ما هم پیدا شه.  من همیشه فکر می‌کردم که خاطرات کودکی یا گذشته‌های دور، در ذهنمان، همواره شیرینتر از چیزی که واقعاً بودند، وجود دارند. مثلاً من وقتی دو سال پیش به محلی  در تبریز که تا سوم دبستان در آنجا زندگی می‌کردم، از کوتاهی درختان و متفاوت بودن با آنچه که در ذهن داشتم، شوکه شدم. این فکر خام اولیه، در اولین مقاله کتاب «درباره نوستالژی» به عنوان محور بحث، پخته شده و به زمینه‌های اجتماعی و ادبی کشانده می‌شود. خلاصه‌اش هم اینه که این قدیمها، اینقدرها که ما فکر می‌کنیم تحفه‌ای نبوده و به مرور زمان پیاز داغش زیاد شده.

 

نکته قابل ذکر دیگه، جسارت نویسنده در تابو شکنی و بیان آزاد عقایدشه. در مقاله «به مردگان نمره انظباط بدهید و بگذارید استراحت کنند»، زیرآب دکتر حسابی، محمد تقی جعفری را زده که همچین علامه‌هایی هم نبودند. در مقاله «درباره سانسور» از برخورد وزارت ارشاد با مقوله سانسور انتقاد شده و در مقاله «این صفحه جای مناسبی برای شما نیست» رسماً از شخص اول وقت ممکلت در مورد پاسخش به سوال یک خبرنگار خارجی انتقاد شده. با این وجود طبیعی است که این کتاب اجازه تجدید چاپ پیدا نکنه و نایاب باشه. عجیب اینه که چطور در سال ۱۳۸۰ اجازه چاپ گرفته.

از بین مقاله‌هایی که برای من جالب بودند، می‌تونم از «درباره نوستالژی»، «اسنوبیسم چیست»، «دفترچه خاطرات و فراموشی»، «این صفحه جای مناسبی برای شما نیست» و «در فضیلت نامها» نام ببرم.

 

کسایی که می‌خواهند این کتاب را بخونند، می‌تونند از وب سایتش به آدرس http://www.mghaed.com فایل pdf کتاب رو دانلود کنند. فکر کنم ارزش خوندنش را داشته باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:5  توسط سعید میرزایی  | 

تازگی کتاب صوتی شبهای روشن نوشته داستایوفسکی را تمام کردم. شبهای روشن شبهایی در قسمتهای نزدیک قطب است که در آن خورشید کاملا محو نمی‌شود. کتاب ماجرای یک مثلث عشقی بین دختری به ناستنکا، راوی و مرد سومی است که تنها از او می شنویم. چند سال پیش فیلمی نیز به همین نام با داستانی ملهم از همین کتاب روی پرده سینما بود. بدک نبود.

در انتهای داستان، دخترک مرد اول را برای بقیه زندگیش انتخاب می‌کند. دمش گرم که پس از انتخاب مرد اول برای مرد دوم نامه‌ای می نویسد و دلایل انتخابش را برای او شرح می دهد و از او طلب بخشش می‌کند. در آن نامه قراری برای یک ملاقات سه نفری می‌گذارد و فشرده شدن دستش را برای عاشقی که سرش بی کلاه مانده نشان می‌کند و از او می‌خواهد که در آن ملاقات به آن نشان دستش را بفشارد.

 ناستنکا راهش را بلد نبود. می‌بایست بهانه‌ای برای دعوا می‌یافت و اینقدر تو سر و کله همدیگر می‌زدند که حالشان از هم به هم بخورد و بعد با وجدان راحت از هم جدا می‌شدند.

قدیما مردم بلد نبودند خوب از هم جدا شدند.

پرت و پلای دیگری هم در این باره نوشته بودم. اینجا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:21  توسط سعید میرزایی  | 

دیروز کتاب کیمیا خاتون را تمام کردم. از این برداشتهای آزاد از تاریخ. شبیه به کتاب «حافظ خلوت نشین» اثر ایرج پزشک راد. نیمه اول کتاب داستان زندگی کیمیا، فرزند دختر محمد شاه ایرانی است که بعد از فوت پدر با مادر زیبای خود در باغ موروثی به همراه خدمه زندگی می‌کنند. در این قسمت از کتاب، دنیای زیبایی از نگاه دختری جوان در خانواده‌ای اشرافی در قونیه هم عصر با مولانا تصویر شده است. به عمد در این قسمت ما با دنیای شادمانه کودک و آمال و آرزوهای او آشنا می‌شویم و با دخترک خو می‌گیریم تا در انتهای داستان، بلایی که شمس و مولانا بر سرش می‌آورند برایمان قابل لمس و زجر آور باشد.

قسمت دوم کتاب، مربوط به ازدواج مادر کیمیا خاتون با مولاناست که فقیهی است که کمی از فقهای دیگر متفاوت است و در بیانات خود از شعر و امثال و حکم استفاده می‌کند. حرمی دارد که همانند حرمهای مشابه هم عصر خود، فضای خفقان آوری برای دختر ایرانی که در فصل اول تصویر شده را ایجاد می‌کند.

قسمت سوم کتاب که جان مطلب است و دو فصل برای آن مقدمه چینی شده، ورود شمس به زندگی مولاناست و به هم ریختن او. به عمد بلایی که بر سر خانواده، زن و دختر جوانش می‌آورد.

چهار پنج سال پیش، یکی از دوستانم شعر «رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند» را داشت می‌خواند. اگر شعر را بخوانید، یک ردیف طولانی «بگو مستان سلامت می‌کنند» در مصرعهای اول و دوم همه ابیات دارد. من نظرم خودم را در مورد این که این شعر از نظر شعری ضعیف است و قافیه و وزن درست و حسابی ندارد. دوستم چنان چشمهایش گرد شد که این شعر مال مولاناست. گفتم خوب باشه ضعیفه. قبول نکرد. یعنی که شعر را ضعیف را اگر مولانا گفته باشد حتماً قوی است و فهم ما مشکل دارد.

یعنی خوب و بد کار ربط زیادی به کننده‌اش دارد. اگر کاری را من و شما بکنیم بد است ولی اگر فلان آدم معروف کرده باشد، وضعیت طور دیگری است.

یک بار هم توی رادیو مطلبی را شنیدم که برایم جالب بود. می‌گفت که این مولانا هنری نکرده. وقتی که قوم مغول در حال تاراج ایران بودند و آن فجایع را به بار می‌آوردند، مولانا در خانقاه مجلس رقص برپا می‌کرده و بی خیال از کشتا شهرهای مجاور، از خود بی خود می‌شده. در مقابل شعر اعتراض آمیز زیر که توسط سیف فرغانی بر علیه مغولها سروده شده را شاهد آورده بود:

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران نماند و رفت این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان در جهان بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

در باغ دولت دیگران بود مدتی این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی است ایستاده در این خان مال و جاه این آب از ناودان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا به حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:35  توسط سعید میرزایی  | 

آنی بود درها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی گویا شده بود.
آن پهنه چه بود ؟ با میشی، گرگی همپا شده بود.
نقش صدا کمرنگ، نقش ندا کمرنگ، پرده مگر تا شده بود ؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی دریا، هر بودی بودا شده بود.


حیف ما نبودیم !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط سعید میرزایی  | 

اخیرا نسخه صوتی کتاب بادبادک باز، اثر خالد حسینی، نویسنده افغان را تمام کردم. کتاب صوتی با صدای نویسنده کتاب و دارای کیفیت قابل قبول بود. این کتاب به نقل از نیویورک تایمز، پر فروشترین رمان امسال و سال گذشته بوده. کتاب، داستان امیر، پسر تاجر متموّل افغانی که ما او را به نام بابا می‌شناسیم، خدمتکار خانواده، علی و پسرش حسن که همبازی وفادار امیر است. امیر، پشتون و حسن، هزاره است. حسن به طرز غیر قابل باوری، وفادار، باهوش و خلاصه بچه مثبت است. به عنوان مثال، حس ششمش در جایی که او جلوتر مسیر فرود بادبادک را پیش‌بینی می‌کند، قبل از همه به آنجا می‌رسد و دستانش را باز می‌کند تا بادبادک در آن فرود بیاید، کمی غیر قابل باور است. امیر، راوی داستان، برعکس پسر ضعیف النفسی است که به دلیل حسادت به محبت پدر به حسن، برای بهترین دوستش دسیسه چینی می‌کند و عاقبت نیز باعث  خروج علی و پسرش حسن از خانه آنها می‌شود. احساس گناه و شرمندگی تا سالها بعد در امیر باقی می‌ماند و ادامه  داستان.
عنوان اصلی افغانی کتاب «کاغذپران باز» است که در ترجمه به فارسی به «بادبادک باز» ترجمه شده است.
روال کلی داستان، به نظرم چیز تحفه‌ای نیست و بیشتر شبیه به داستان فیلمهای هندی است. فضای حاکم بر داستان، توصیف وضعیت افغانستان در دوره‌های مختلف و گوشه‌هایی از فرهنگ افغانی، نکات جالب داستان هستند. اینکه افغانی ها چطور هزاره‌های شیعه را قوم پست تلقی می‌کنند.

 

داستان شباهت زیادی به زندگی نویسنده دارد. خالد حسینی نیز در کودکی در افغانستان خدمتکاری داشته‌ است که به او خواندن و نوشتن یاد داده. نویسنده نیز بعد از جنگ به آمریکا مهاجرت کرده، نویسنده شده و داستانهای پرفروش نوشته است.


به عنوان خواننده فارسی زبان، استفاده از اصطلاحات و کلمات فارسی در بین داستان به زبان انگلیسی برایم جالب بود. بسیاری از کلمات و جملات در متن انگلیسی کتاب به زبان فارسی بیان می‌شوند و بعضا به انگلیسی نیز تکرار می‌شوند. گویا این داستان چندان مقبول خوانندگان افغان نیافتاده. هزاره‌ها  به دلیل تلقی توهین آن را ترجمه نکرده‌اند و پشتونها نیز به دلیل بیان رفتار نامناسب با هزاره‌ها ، از آن استقبال نکرده‌اند.
نکته قابل توجه دیگر، دلیل استقبال شدید از این کتاب در آمریکا و به تبع آن در سایر نقاط جهان است. رمان علیرغم جالب بودن، به نظرم متناسب با این همه استقبال جهانی نیست. برخی او را با ارنست همینگوی مقایسه کرده‌اند. شاید دلیل موفقیت چشمگیر آن شبیه به دلایل موفقیت فیلمهای ایرانی که فقط بدبختی و بیچارگی مردم ایران را نشان می‌دهند باشد. عکسی که او با جرج بوش دارد، این فرض را تقویت می‌کند. سید رضا شکراللهی در
پستی دلیل این استقبال را تقارن زمانی با حمله نظامی آمریکا به افغانستان و تشنگی مردم آمریکا به شناخت از کشوری که تا کنون نامش را نیز نشنیده بودند می‌داند.
از روی رمان،
فیلمی نیز با همین نام ساخته شده است. هنرپیشگان اصلی افغانی هستند و دستمزدهای ناچیزی حدود ۱۰ هزار دلار گرفته‌اند. بعد از پخش فیلم، اعتراض هنرپیشگان فیلم به مسخره شدن توسط همکلاسیهای به دلیل وجود صحنه‌های خشونت جنسی باعث شد که تهیه کنندگان هزینه زندگی هنرپیشگان اصلی در دبی را متقبل شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:27  توسط سعید میرزایی  | 

اخیرا کتاب صوتی The Shock Doctrine را به اتمام رساندم. در این کتاب خانم نوامی کلاین، ارتباط جالبی را بین بعضی وقایع مختلف جهانی مطرح می کند. انتشارات پنگوئن، ناشر کتاب، فیلمی کوتاه را تهیه کرده است. این فیلم را می توان از سایت کتاب دانلود کرد. صد البته کتاب صوتی آن را نیز می توان به راحتی در اینترنت یافت. برخی از مطالب این کتاب که بیشتر به ذهنم مانده است، را در زیر نقل می کنم:

در بین جزوه های آموزشی سیا، برخی از روشهای بازجویی توضیح داده شده است. مثلا این که فرد مورد بازجویی، در تاریکی مطلق قرار گیرد، تمام نشانهای شخصی وی از وی گرفته شود.

در این کتاب، با یکی از بازماندگان آزمایشهای روانی به منظور شتشوی مغزی مصاحبه شده است. یکی از اشخاصی که به منظور پاک شدن حافظه و شخصیت، مورد اعمال شوکهای الکتریکی شدید و مکرر قرار گرفته است و به این ترتیب حافظه قبل از 20 سالگی خود را به کلی از دست داده است.

همین رویه در سطح جهانی و به خصوص در زمینه های اقتصادی مشاهده می شود. شخصی به نام میلتون فریدمن مبدع تئوری شوک تراپی است و این روش را در دانشگاه شیکاگو پایه گذاری کرده است. او معتقد به کاپیتالیزم و آزادی بازار و به حد اقل رساندن دخالت دولت است. فریدمن یکی از موثرترین اقتصاد دانان است. بسیاری از کشورها اصول او را مستقیما در سیاستگذاریهای کلان اقتصادی، مبنا قرار داده اند. ریگان در آمریکا، مارگارت تاچر در انگلیس، پینوشه در شیلی تنها مثالهایی هستند.

فریدمن معتقد است که نظام سرمایه داری در کشورهای توتالیتر، باعث ایجاد فضای آزاد سیاسی نیز خواهد شد.

فریدمن معتقد است که دولتها بسیاری از اصلاحات شدید اقتصادی را تنها در سایه شوکهای طبیعی یا حادث شده می توانند انجام دهند. در کتاب مثالهایی بررسی می شوند.

در شیلی، پینوشه با اعمال سیاستهای شدید، شوک در جامعه ایجاد کرد و با نظر مستقیم فریدمن در شیلی بازار آزاد را ایجاد کرد. نتیجه کار وحشتناک بود. فقر و بیکاری و تورم سراسر شیلی را فراگرفت.

این سیاستها، در آرژانتین و روسیه نیز به تفصیل نقد شده اند. یا اینکه چگونه سرمایه داران با استفاده از شوک حاصل از سونامی، توانستند ماهیگیران را از ساحلهای زیبای خود برانند و با احداث هتلهای متعدد، صنعت توریسم را در سریلانکا پایه ریزی کنند.

نویسنده سفری به عراق داشته است و تصویر جالبی از وضعیت بازسازی عراق به دست می دهد. از اینکه زمان حمله، چگونه ارتش آمریکا با فلج کردن مخابرات، رادیو و تلوزیون، الکتریسته و آب، مردم را در حالتی از شوک نگه داشته است. چگونه به بهانه بازسازی، ملیاردها دلار اختلاس می شود .

 

پی نوشت: این هم یک پست مرتبط از یک وبلاگ دیگر

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:5  توسط سعید میرزایی  | 

قبلا  در پست «عمر نوح» چیزهایی از Goerge Kohlrieser  نوشتم. این بنده خدا، به اظهار خودش، مدتها مذاکرده کننده با گروگانگیرها (Hostage Negotiator) بوده و تجربیات خودش را در کتابی به نام Hostage at the table نوشته. نویسنده یک نسخه امضا شده به کتابخانه اهدا کرده که من به امانت گرفته ام و دارم می خوانمش.

یکی از نکات این کتاب که قبلا نیز برایم جالب بوده، فرایند جدایی بین آدمهاست. جدایی در موارد مختلفی می تواند اتفاق بیفتد. جدایی دو دوست، جدایی زن و شوهر، جدایی از محیط کار و از این قبیل.

 بسیاری از آشناییها ذاتا و حتی در بهترین شرایط نمی تواند تا ابد ادامه داشته باشد و جدایی در آن امری طبیعی و بعضا واجب است.  طبیعی است که برای هر نفر به طور متوسط چندین مورد از این جداییها اتفاق بیفتد. من چند تایش را که برایم اتفاق افتاده می توانم بشمرم.

نکته ی قابل ذکر در نوع جدایی است. معمولا جداییها به خوبی و خوشی صورت نمی گیرند. کم مشاهده می شود زن و شوهری، با توافق به این نتیجه رسیده باشند که برای طرفین بهتر است بقیه راه را تنهایی بروند و با دادگاه و دادگاه کشی از هم جدا نشده باشند. کمتر دیده ام کارمندی از شرکتی جدا شود و طرفین پشت سر هم بد و بیراه نگویند.

دو دلیل برای این مسُله به نظرم می رسد. اول اینکه آدمها برای ارزیابی یک مسئله در زمان معدل نمی گیرند و تنها بر اساس آخرین احساس خود قضاوت می کنند. کارفرما و کارمند، ده سال به خوبی با هم کار می کنند و در هر یک از این ده سال قربون صدقه هم می روند، سال یازدهم که به هر دلیلی می خواهند از هم جدا شوند، تا آخر عمرشون چشم دیدن دیگری را ندارند.

 

دلیل دوم این است که بسیاری با داشتن روابط خوب و حسنه، قادر به جدایی نیستند. برای این منظور، نا خود آگاه اول روابط را خراب می کنند تا بتوانند جدا شوند. ضمیر نا خود آگاه، به خوبی می تواند از عهده چنین خرابکاریهایی بر آید.

کارمند کار بهتری پیدا می کند، خود آگاه وفادارش اجازه نمی دهد کار را ترک کند. نا خودآگاه او بهانه ای پیدا می کند و این قدر با این بهانه بازی می کند که منجر به ترک کار می شود و چند ماه دیگر با وجدانی آسوده سراغ کار جدیدی می رود.

در این کتاب مثالی از زن و شوهری آورده شده که در پنجاهمین سالگرد جدایی بعد پنجاه سال زندگی موفق تصمیم به جدایی می گیرند. مشاوره های بعدی مشخص می کند که به دلیل ترس از اینکه کدام یک زودتر بمیرند و دیگری تنها بماند، تصمیم به خودکشی همزمان می گیرند و بعد از اینکه موفق نمی شوند سر اینکه کدام باید زودتر بمیرند دعواهایشان شروع می شود و اینقدر بالا می گیرد که تصمیم به طلاق می گیرند.

Kohlrieser  معتقد است که هر ارتباطی چهار مرحله زیر را طی می کند:

1- Attachment

2- Bonding

3- Separation

4- Greif

 

بعد از جدایی، زمانی برای سوگواری و ترمیم صدمات جدایی تلف می شود. بعد از این مرحله، به صورت طبیعی فرد به سراغ ارتباط دیگری می رود. در صورتی که این مرحله طی نشود، افراد در مرحله Grief باقی می مانند. خشونت، خشم، افسردگی از آثار باقی ماندن دراین مرحله است. بسیاری از گروگانگیرها به دلیل مشکلات از دست دادن عزیزان، کار، خانه یا حتی موتور سیکلت خود، دست به خشونت زده اند.

تا چهارشنبه وقت دارم که کتاب را به کتابخانه برگردانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:41  توسط سعید میرزایی  | 

بالاخره بعد مدتها، کتابی رو خوندم که تا تموم شدنش، به سختی می‌توانستم خواندنش را متوقف کنم. خواندنش فکر کنم جمعاً سه چهار روز بیشتر طول نکشید. کتاب من او، به قلم رضا امیرخانی. در مورد حال و هوای خاصی که از خوندن این کتاب به من دست می داد و خواندنش را برایم مشکل می‌کرد، صحبت نمی‌کنم.

کتاب من او، داستان نیمه رئال است که به سبک مدرن نوشته شده. از اینها که نصفش تو زمان قدیمه، نصفش تو زمان حاله، نصفش رو زنده ها تعریف می‌کنن و نصفش را مرده‌ها. شخصا از این سبک نوشتن‌ زیاد خوشم نمی‌آید. عمده داستان در فضای تهران قدیم، در محله خانی‌آباد اتقاق می‌افتد. بخشی از داستان وقایع تاریخی دوران رضا شاه، عمدتا کشف حجابه. بخشی از داستان، عاشقانه‌ است. تو یکی از وبلاگها، وصف جالبی را در مورد این کتاب خواندم. رمانتیک حزب اللهی. بهش میاد. قسمتی از داستان هم توی پاریس اتفاق می‌افتد.

با توجه به اینکه نویسنده کتاب، حدود سی و سه چهار سالش باید باشه و نمی‌تونه خیلی خاطرات خاصی از تهران قدیم داشته باشه، وصف دقیقی که از تهران قدیم تو کتابش ارائه کرده جالبه. از همین رو من حدس می‌زنم که پاریس رو هم ندیده باشه یا حداقل برای مدت قابل توجه توی این شهر زندگی نکرده باشه

علی الظاهر این کتاب فروش زیادی هم داشته و فکر کنم چاپ سیزدهمش را هم گذرانده. یک مجموعه داستان هم به نام ناصر ارمنی ازش خریدم که داستانهای کوتاه کوتاه داره. هنوز تمامش نکرده‌ام.

اطلاعات بیشتر را می‌توانید از لینک زیر تو ویکیپدیا پیدا کنید: من او

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:26  توسط سعید میرزایی  | 

نمی‌دانم تا حالا برایتان اتفاق افتاده است یا نه. برای من چندین بار اتفاق افتاده است که به ناگاه و بدون سابقه قبلی مجذوب چیزی شوم. مجذوب آسمان، کوه، صورت زیبا یا صدایی خوش. خاطره‌ای که برای ابد در ذهن می‌ماند. خیلی از مکانیزمش سر در نمی‌آورم. حتماً یک دلیلی دارد. تئوریسینهای تکاملی برای هر چیزی توضیحی دارند. مثلاً وقتی اجدادمان حیوانی را که احتمال آسیب رساندن به ایشان را می‌دیده‌اند، اگر با سرعت مناسب فرار نمی‌‌کردند، از بین می‌رفتند. به همین دلیل کلی مکانیزم برای همین منظور در بدن ایجاد شده است. به محض دیدن حیوان، بدن هورمونی در خون ترشح می‌کند، در چند ثانیه این هورمون به قلب و شش می‌رسد و باعث افزایش ضربان قلب و تند شدن نفس و در نتیجه افزایش جذب اکسیژن در خون می‌شود و به این ترتیب ماهیچه‌ها توان بیشتری برای فعالیت سریع و کوتاه مدت پیدا می‌کنند. ترشح هورمون دیگری در مغز باعث فعال شدن بخش حافظه دراز مدت می‌شود و باعث می‌شود که این صحنه برای مدتهای طولانی به منظور احتراز از شرایط مشابه در ذهن باقی بماند. این مکانیزم ترس هنوز هم بعد از میلیونها سال در ما وجود دارد.
حتماً برای این مورد هم توضیحی دارند. شاید به یک همچین دلیلی است که چهره معمولی دخترکی که در ایام دبیرستان وقتی منتظر اتوبوس بودم از پشت شیشه اتوبوس مبهوتم کرد به یادم مانده است. شاید ترشح هورمونی باعث شده که یکی دو بار ماشین را غروب در مسیر همت شرق به غرب متوقف کنم تا بتوانم غروب آفتاب را بدون ترس از تصادف ببینم یا در روزهای دودآلود تهران، در یک صبح که هوا کمی تمیزتر است، منظره کوه دماوند که اشعه‌های خورشید درخششی خاص به آن داده منظره‌ای ابدی را در ذهنم ساخته‌ است.
شاید حدود ۱۰، ۱۲ سال پیش بود که اولین بار صدای نصرت فاتح علی خان را نمی‌دانم از کجا شنیدم:
یا راحم و یا رحمان
با لحجه لابد پاکستانی. مثل آبی که روی زمین می‌ریزی و در خلل و فرج خاک فرو می‌رود، این طنین ساده و گیرا در لایه‌های مغزم نفود کرد. تا مدتهای مدید، این طنین در مغزم بود. تا این که سی دی اش را پیدا کردم. قوالی، نوعی موسیقی محلی پاکستانی است که بیشتر به موسیقی هندی نزدیک است. قوالها، این چند تایی که من دیده‌ام، همه مشخصاتی شبیه به هم دارند. همه به افراط چاقند، موهای بلند نامرتب دارند که با حرکات سماع گونه هموزن با موسیقی، پریشان می‌شوند.
معروف ترین قوالها نصرت فاتح علی خان بود. او صدایی بسیار رسا و قوی داشت و به حق استاد مسلم بود. او اجراهای بسیاری در اطراف دنیا و به خصوص اروپا داشته است. فکر کنم که در تهران نیز اجرا داشته است.
بعد از مرگش مشخص شد که خانواده‌های بی سرپرست بسیاری را زیر چتر خود داشته است. گویا تبلیغی نیز برای کوکا کولا خوانده است.
یک بار در رادیو یا تلوزیون یک قوالی شنیدم که خیلی برایم جالب بود. هیچگاه نتوانستم نشانی از آن پیدا کنم. شعری شبیه به زیر داشت:

ا زخانه برون شد چون آواز ما شنید
بخشیدن نواله گدا را بهانه ساخت
عارف تاب چهره‌ی پری گونه‌اش نداشت
کنجی گرفت و یاد خدا را بهانه ساخت
پی نوشت:
پیدایش کردم. دو نسخه را در دو وبلاگ
اولی، از وبلاگ آوای موج:

مارا به غمزه کشت و قضا را بهانه ساخت
خود سوی ما دوید و حیا را بهانه ساخت
رفتم به مسجد که ببینم جمال دوست
دستی به رخ کشید و دعا را بهانه ساخت
زاهد نداشت تاب جمال پری رخان
کنجی گرفت و یاد خدا را بهانه ساخت

روایت دوم از وبلاگ جام جم:
ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه ساخت
خود سوی ما ندید و حیا را بهانه ساخت
دستی به دوش غیر نهاد از کرم
ما را چو دید لغزش پا را بهانه ساخت
آمد برون خانه چون آواز ما شنید
بخشیدن نواله گدا را بهانه ساخت
رفتم به مسجد از پی نظاره رخش
دستی به رخ کشید و دعا را بهانه ساخت
زاهد نداشت تاب جمال پری رخان
کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه ساخت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:47  توسط سعید میرزایی  |