تبليغاتX
یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی - گذر

یادداشتهای پراکنده سعید میرزایی

نصفه شب دیشب، وقتی به خودم اومدم که از خواب پریده بودم و همینطور که داشتم نمی‌دونم چرا طرف آشپزخانه می‌دویدم، به زور سعی می‌کردم نفس بکشم. فکر کنم ده ثانیه‌ای طول کشید تا نفس کشیدنم به حالت عادی برگشت. فکرم که سر جاش اومد، فهمیدم که شاید به دلیل شامی که خورده بودم، ترش کرده بودم و موقع خواب، محتویات اسیدی معده‌ام بالا اومده بود. در حالت عادی اتفاقی نمی‌افتد ولی چون خواب بودم، این مایعات به مجاری تنفسیم راه پیدا کرده بودند. به محض اینکه به حالت خفگی رسیده بودم،بیدار شده بودم و نا خودآگاه به تقلا برای زنده ماندن افتاده بودم. خیلی خودم را نزدیک به مرگ حس کردم. شاید اگر ۲۰ ثانیه دیرتر بیدار می‌شدم، یا تلاش برای نفس کشیدنم کمی دیرتر به نتیجه می‌رسید، امروز صبح را دیگه نمی‌دیدم و لابد الان مراسم تدفین و خاک سپاریم هم تمام شده بود و ملت تو راه برگشت به خونشون بودن.

فقط ۲۰ ثانیه، چقدر به مرگز نزدیکیم همه !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:36  توسط سعید میرزایی  |